|
پرگار إن أُرِیدُ إلّا الإصلاحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَ ما تَوْفِیقِی إلّا بالله عَلَیْهِ تَوَّكَلّْتُ وَ إلَیْهِ أُنِیبُ
|
نمایشگاه بیست و پنجم هم گذشت گرچه به نسبت سال های پیش عقبگرد داشت اما به هر حال ارزش این را داشت تا چرخی بزنی و تورقی کنی و کتابی بخری؛ از دو سال پیش لیست کتاب هایی را که در روزهای نمایشگاه خریده ام در وبلاگم می گذارم؛ برای این کار دلیل مشخصی ندارم؛ اما شاید یک دلیلش این باشد که نظر دوستان را در مورد کتاب ها بشنوم تا بتوانیم از تجربیات هم استفاده کنیم. کتاب هایی که در ادامه می آورم سهم من از روزهای نمایشگاه کتاب تهران بوده است:
1) قرآن پژوهی ( 2 جلد )، بهاءالدین خرمشاهی،چهارم 1389، علمی و فرهنگی 2) نهج البلاغه، ترجمه دکتر سید جعفر شهیدی،سی و یکم 1390، علمی و فرهنگی 3) دانشنامه فشرده ادیان زنده، زیر نظر رابرت چارلز زینر، دکتر نزهت صفای اصفهانی، اول 1389، نشر مرکز 4) الاهیت مسحی در قرن بیستم ( خدا و جهان در عصر گذار )، استنلی گرنز و راجر اولسن، مترجمان: روبرت آسریانو میشل آقامالیان، اول 1390، نشر ماهی 5) در پی فضیلت ( تحقیقی در نظریه اخلاقی )، السدیر مک اینتایر، دکتر حمید شهریاری و دکتر محمد علی شمالی، اول 1390، سمت 6) فرهنگ اساطیر کلاسیک ( یونان و روم )، مایکل گرانت و جان هیزل، رضا رضایی، دوم 1390، نشر ماهی 7) فرهنگ آذربایجانی - فارسی ( ترکی )، بهزاد بهزادی، چهارم 1389، فرهنگ معاصر 8) آشنایی با فلسفه علم، حسین شیخ رضایی و امیر احسان کرباسی زاده، اول 1391، هرمس 9) آشنایی با معرفت شناسی، محسن زمانی، اول 1391، هرمس 10) عرفان و فلسفه، والتر ت. استیس، بهاءالدین خرمشاهی، هفتم 1388، سروش 11) خانواده نیک اختر، ایرج پزشکزاد، چهاردهم 1390، نشر آبی 12) فرانکنشتاین یا پرومته نوین، مری شلی، کاظم نیرومند، اول 1389، نشر مرکز 13) فلسفه اخلاق، جیمز ریچلز، آرش اخگری، دوم 1389، حکمت 14) دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد، شهرام رحیمیان، دوم 1383، نیلوفر 15) سونات کرویستر و چند داستان دیگر، لیو تالستوی، سروش حبیبی، سوم 1390، نشر چشمه 16) مکتب تفکیک، محمد رضا حکیمی، دهم 1388، دلیل ما 17) تاریخ فلسفه سیاسی ( از ماکیاولی تا منتسکیو )، جورج کلوسکو، خشایار دیهیمی، اول 1391، نشر نی 18) تنوع تجربه دینی، ویلیام جیمز، حسین کیانی، اول 1391، حکمت 19) درباره تجربه دینی،ترزا و دیگران، گزیده مایکل پترسون و دیگران، ترجمه مالک حسینی، اول 1389، هرمس 20) درس گفتارهایی کوچک در باب مقولاتی بزرگ، لشک کولاکوفسکی، روشن وزیری، اول 1388، نگاه معاصر 21) شمایل تاریک کاخ ها، حسین سناپور، دوم 1389، نشر چشمه 22) هشت کتاب، سهراب سپهری، اول 1390، آدینه سبز طبقه بندی: نمایشگاه کتاب، اخیرا شاهین نجفی خواننده رپ ایرانی مقیمم آلمان، آهنگی به نام "نقی" خوانده و در آن مطالبی را گفته و از امام دهم شیعیان خواسته تا به جای امام دوازدهم ظهور کند. ترانه " فوق" همراه با ادبیات ناشایستی گفته شده که بعضا بوی توهین هم از آن به مشام می رسد. ماجرای دیگری باعث شد که جنجال بر سر این ترانه در فضاهای مجازی به شدت بالا بگیرد در حالی که قبل تر هم از این خواننده آهنگ های دیگری تقریبا با همین مضامین و ادبیات پخش شده بود و چندان واکنشی برنینگیخته بود ماجرای مزبور به نقل از سایت خودنویسچنین است: « ماجرا از آنجا آغاز شد که ماهها پیش صفحهای مجازی در فیسبوک با عنوان «کمپین یادآوری امام نقی به شیعیان» ساخته شد که در این صفحه کاربران با شوخطبعی کلامی به یکی از امامان شیعه میپرداختند. همین تقارن زمانی باعث شد که سر و صدا ها بالا بگیرد و فرمان های قتل صادر شود مثلا سایت شیعه آنلاین برای کشتن شاهین نجفی مبلغ 100 هزار دلار جایزه تعیین کرد و یا این که پلیس آلمان اعلام کرد که از جان شاهین نجفی محافظت خواهد کرد. به نظرم می رسد که در این باره چند نکته قابل ذکر است که من سعی می کنم تنها به صورت سوالی مطرحشان کنم: اول: آیا حق آزادی بیان برای تمام انسان ها محفوظ است و اگر چنین است آیا حدی هم وجود دارد و اگر وجود دارد این حد تا به کجاست؟ و یا انسان ها آزادند تا هر کاری را خواستند انجام دهند و هر سخنی خواستند بگویند؟ دوم: اگر حدی برای آزادی وجود دارد این حد را کدام مرجع تعیین می کند؟ شرع؟ متولیان دین؟ نمایندگان مردم؟ عقل جمعی؟ عرف اجتماعی؟ ارزش های اخلاقی؟ و یا منابع دیگر؟ سوم: آیا ارزش های اخلاقی محدودیتی برای آزادی قرار می دهند یا خیر؟ اگر قرار می دهند آیا این محدودیت ها توانایی اجرا هم دارند و یا نیاز به قوانین و مجریان قانونی هم هست که بتوانند آن ها را اجرا کنند؟ چهارم: اگر ارزش های اخلاقی محدودیت برای آزادی ایجاد می کنند این محدودیت های اخلاقی چیست؟ آیا افزایش درد و رنج آدمیان است؟ آیا رفتار طبق قاعده طلایی است؟ آیا احکام اخلاقی دینی است؟ ووو پنجم: در علم حقوق اصلی پذیرفته شده وجود دارد که جرم باید با مجازات متناسب باشد اگر توهین با باورها یا مقدسات دیگران را جرم به حساب آوریم آیا مجازات قتل متناسب با جرم فوق است؟ ششم: اگر مجازات قتل متناسب با سخن توهین امیز نیست، پس در مقابل اهانت به مقدسات باید چه کرد؟ آیا مجازات های دیگر صائب است و یا این که تنها می توان با سخن پاسخ داد و یا توهینی در برابر توهینی دیگر؟ هفتم: آیا در دولت سامان یافته با دستگاه قضایی مستقر، مراجع اقتداری خارج از دستگاه قضا حق قانون گذاری را دارند یا خیر؟ در مورد فوق آیا این حق برای مراجع تقلید محفوظ است که حکم به ارتداد بدهند - و به طور غیر مستقیم و البته با شرایطی حکم به قتل- یا خیر؟ هشتم: آیا انسان ها مسئول تبعات نظراتشان هستند یا خیر؟ اگر در مورد فوق مبنا فقط پاسخ به استفتایی شرعی باشد کافی است؟ و یا این که باید تبعات آن را هم در زمان و مکان خاص در نظر گرفت؟ نهم: در صورتی که این حق برای این مراجع اقتدار محفوظ باشد آیا اقدام به قتل این خواننده با در نظر گرفتن جمیع جهات، به نفع اسلام است و یا خیر؟ دهم: آیا اصولا در این گونه موارد باید مصلحت ها را در نظر داشت و یا این که به وظایف عمل کرد یعنی این که آیا باید فارغ از نتیجه شایست یا ناشایست آن و فقط بنا بر وظیفه دینی عمل کرد و یا خیر؟ در این باب سوالات دیگری هم می توان مطرح کرد اما به نظر می رسد طرح همین سوالات می تواند باب بحثی را بگشاید و موجب تاملی گردد. عزیزی ( که نامش خاطرم نیست و نمی دانم مطلبش را کجا خوانده ام) سخنی به این مضمون گفته بود که در مصر، انقلاب را چند صد هزار نفری که در میدان التحریر جمع شدند کردند و مطالباتی چون آزادی، دموکراسی و عدالت اقتصادی و .. . هم داشتند اما وقتی حکومت مصر عوض شد و بنا بر این شد که انتخاباتی برگزار شود و حکومت جدیدی بر سر کار بیاید، بنیادگرایان و سلفیون قدرت بیشتری گرفتند. چرا؟ دلیلش این بود که اکثریت مردم مصر که اتفاقا در انقلاب مصر چندان نقشی هم نداشتند و حداکثر نظاره گر خوبی بودند آمدند در انتخابات شرکت کردند و مطالباتشان را که چندان ربطی به آزادی و دموکراسی ندارد جاری کردند. به بیان دیگر انقلاب را در مصر همان چند صد هزار نفر کردند اما وقتی مطالبات آن ها مطالبات اکثریت مردم مصر نبود و به قولی انقلابی فرهنگی اتفاق نیفتاده بود و انقلاب در سطح سیاسی باقی ماند؛ هنگامی که به پیروزی رسید و قرار شد تا تمام جمعیت مصر بیایند و رای بدهند ، مطالبات آن انقلاب کنندگان در اقلیت قرار گرفت و سلفیون و بنیادگرایان قدرت بیشتری گرفتند. توی زندگی آدم، وقت هایی هست که میشه نشونش داد و گفت این نقطه عطف زندگی من بوده؛ امشب یکی از همون وقت هاست؛ از امروز به بعد دیگه توی زندگیم یک نفر نیستم بلکه دو نفریم که برای هم زندگی می کنیم و خوشحالم که این اتفاق برای من افتاد. امیدوارم که لایقش باشم و بتونم خوشبختی رو براش تامین کنم و امیدوارم که در کنار همراه همیشگی ام روزهای پر از زیبایی و امید و عشق رو تجربه کنم
عاشق این روزهای ماه اردیبهشتم؛ وارد ماه دوم بهار که میشیم دوست دارم هرچه زودتر نیمه اردیبهشت برسه تا باز غرق بشم تو فضای نمایشگاه کتاب. امروز با چند تا از بچه ها رفتیم نمایشگاه؛ با این که این همه آدم رو می بینی که خیلی هاشون دوستدار کتاب هستن و این که چند تا از ناشرها و کتاب هایی رو که دوست داری، یکجا کنار هم می بینی خیلی لذت بخشه اما واقعا به مدیریت افتضاح فرهنگی و اجرایی کشور حداقل توی این یک مورد خاص باید دست مریزاد گفت. گفتنش تکرار مکرراته اما باز هم می گم که مصلی جای نمایشگاه نیست یک سالن به چه بزرگی بگذاری وسط و کلی ناشر رو هم بچپونی اون تو و کنار هم بچینیشون که نه فضای درست و حسابی وجود داره و نه تهویه مناسب؛ از طرف دیگه توی فضای بیرون سالن کلی ساختمون نیمه کاره ببینی و چند تا لودر و کارگر که مشغول کارن و انگار افتادی وسط یک پروزه ساختمانی نیمه کاره و اومدی مثلا توی یک نمایشگاه فرهنگی شرکت کنی. وضعیت کتاب ها که افتضاحه؛ هر سال از ناشر هایی که سرشون به تنشون می ارزه کم میشه نشر آگاه و کویر و گام نو و اختران و طرح نو و و صراط و کاروان و امید فردا که سال های پیش رفته بودند و امسال هم به سلامتی از نشر چشمه هم خبری نیست همیشه یادم هست که نشر چشمه شلوغ ترین غرفه رو توی نمایشگاه داشت و جمعیت اون تو موج می زد؛ تعداد کتاب هایی که بدردبخور باشند و بشه گفت که پشتش اندیشه هست و کار شده واقعا داره کمتر میشه. از همین چند تا ناشر خوبی هم که توی نمایشگاه موندن، توی یک سال گذشته خیلی کم کتاب جدید چاپ شده و اکثرا کتابهاشون یا تجدید چاپیه و یا چاپ قدیمیه، نکته دیگه هم این که کلی ناشر بی خودی توی نمایشگاه هست. به نظر شاید نصف ناشرهای نمایشگاه بی خودی اومدن و فقط کتاب های شبیه به همدیگه رو حالا با طراحی یکم متفاوت برای عرضه گذاشتن و فقط جای نمایشگاه رو تنگ تر کردن با همه این مسائل و کلی مسئله ناگفته دیگه؛ این چند روزه باز هم به نمایشگاه خواهم رفت و کتاب خواهم خرید اما واقعا نمایشگاه کتاب تهران هر سال افتضاح تر از سال پیش می شه و این جای تاسف داره
طبقه بندی: نمایشگاه کتاب، پیش نوشت: از مسائل فنی فیلم، هیچ چیز نمی دانم پس اگر درباره فیلمی می نویسم از هرچه که به ذهنم می رسد می نویسم و آنچه را که توانسته ام ارتباط بگیرم و نه از تکنیک و ساخت و نور و صدا و فیلم نامه فیلم زیاد نمی بینم یعنی راستش به فیلم های خارجی چندان حوصله ام نمی گیرد و نمی توانم به خوبی ارتباط برقرار کنم یعنی با فضا، نوع زندگی و مسائل آن ها نزدیکی چندانی ندارم تازه این در مورد فیلم های رئال است در مورد فیلم های سوررئال و جادویی و ترسناک و ووو که دیگر هیچ؛ اما فیلم های ایرانی را می بینم با این حال تازگی ها فیلم های ایرانی هم چندان کیفیتی ندارند و ارزش وقت گذاشتن و تماشا را کردن را ندارند مگر اندکی .
اما چند فیلم را تا به حال بارها و بارها دیده ام: باغ های کندلوس، شب های روشن، و کافه ستاره... این سه تا را خیلی دوست دارم و هر وقت هم که دوباره می بینمشان خسته نمی شوم. امروز یکی از شبکه های ماهواره ای فیلم کافه ستاره را پخش می کرد که دوباره نشستم و دیدمش... فیلمی اپیزودیک درباره سه زن فریبا، سالومه و ملوک؛ سه زنی که هر کدام با مشکلی روبروست یکی از شوهر لاابالی می خورد یکی از بی شوهری و دیگری هم از فقر و پدر نابینا؛ با این همه جای جای فیلم پر از امید است فریبا کافه ستاره را می گرداند ملوک که وضع مالی خوبی دارد در انتظار پسری است که بیاید و او را بگیرد و اصلا هم مهم نیست که سر کار می رود یا نه و سالومه هم خواستگاری دارد که عاشقش است و قرار است با هم ازدواج کنند اما وضع چندان خوبی ندارد و این برای سالومه مهم نیست. اما باز هم غم به فیلم می آید شوهر فریبا در نزاعی توسط برادر فریبا کشته می شود برادر فریبا ( خسرو ) همان کسی است که ملوک انتظارش را می کشد تا به خواستگاریش بیاید و گویا خسرو هم از او بدش نمی آید. از طرفی برادر فریبا دوست نامزد سالومه است. خسرو با کشتن شوهر خواهرش مجبور می شود که از آن شهر برود از طرفی نامزد فریبا به خاطر یک خلاف کوچک به 4 سال حبس محکوم می شود و سالومه را با مرد هوسرانی که به خواستگاریش آمده است و اتفاقا پولدار هم هست تنها می گذارد و او را بر سر یک دو راهی قرار می دهد.
از داستان فیلم که بگذریم فضاهای فیلم بسیار دلنشین است ( البته من قضاوت شخصی ام را می گویم) فضاهای فیلم همان چیزی است که در اصطلاح به آن فضاهای روشنفکری می گویم. یک کافه، مقداری باران، تم موسیقی آرام پیانو، چای داغ، و هوای سرد زمستانی ... قضاوت من درباره این فیلم البته کاملا شخصی و سلیقه ای است اما از آن فیلم هایی است که بسیار دوستش می دارم و اگر اشتباه نکنم 5- 6 باری دیده امش و به نظرم بارها و بارها خواهم دیدش
عکس فوق را در یکی از شبکه های اجتماعی دیدم که پائین عکس هم نوشته بودند " اگه مخالف حقیقت این عکس هستی لایک کن !!!" و جالب اینجا بود که تا لحظه ای که من این عکس را دیدم بالغ بر 1608 لایک خورده بود. با خودم فکر کردم که این 1608 نفر که به این عکس لایک زده اند و مخالف پیام این عکس هستند چه مقدار در طرفداری از نظر خودشان می توانند استدلال کنند و اصولا نظر خودشان را بر مبنای چه استدلالی برگزیده اند؟ البته که من دسترسی به یکایک آن ها ندارم و امکان این هم نیست که بتوانم از تمام آن ها این سوال را بپرسم و میزان قوت استدلالشان را بسنجم اما به نظرم می رسد که میزان بالای "لایک" خوردن این عکس مبنای دیگری به غیر از استدلال صرف داشته باشد. در اینجا اصلا نمی خواهم به بحث حجاب و خوبی یا بدی و سعادت یا شقاوت مبتنی بر آن بپردازم بلکه قصد دارم از نگاهی معرفت شناختی به این موضوع بنگرم و نگاهم را تعمیم دهم. آنچه که به نظرم در باره این عکس می رسد این است که اکثر افرادی که درباره آن نظر داده اند کسانی هستند که در محیطی آشنا با حجاب زندگی می کنند رفتار محجبه ها را دیده اند، رفتار غیرمحجبه ها را هم دیده اند، شاید خودشان حجاب داشته باشند شاید هم نداشته باشند اگر حجاب نداشته باشند دیده اند که احتمالا بدون حجاب هم می توانند انسان خوبی باشند و مثلا اخلاقی زندگی کنند یا حتی به خداوند ایمان داشته باشند و موارد دیگری شبیه به این ها ، به بیان دیگر آن ها در زندگی خود مواردی را تجربه کردند و تاثیر عملی آن را در زندگیشان دیده اند و بنابراین دیدگاهی را انتخاب کرده اند و به نظر خودشان این دیدگاه با آنچه در محیطشان تجربه کرده اند موافق آمده است پس از انتخاب این دیدگاه احتمالا سعی کرده اند برای این دیدگاه خودشان توجیه منطقی-عقلی بسازند و آن را موجه نمایند. به نظر می رسد که شاید برخلاف آنچه که غالبا عقیده دارند اکثر انسان ها در غالب دیدگاه هایشان، ابتدا یک دیدگاه را برمی گزینند و سپس در صدد توجیه منطقی-عقلی آن بر می آیند نه این که ابتدا صرفا با عقلشان استدلال کنند و سپس آن دیدگاه را اختیار کنند. طبقه بندی: یك عكس، یك سخن، پیش نوشت : روال کار من در این وبلاگ طوری نبوده که مطلبی را Copy & Paste کنم و از این کار هم خوشم نمی آمده است اما الان این مصاحبه را خواندم و به نظرم سخت قابل تامل آمد. الان که این مطلب را می نویسم نظر منسجمی در باره این مصاحبه ندارم اما از دوستان عزیزم خواهش می کنم که این مصاحبه ( که بدون هیچ کم و کاست و تغییری آورده ام) را با دقت بخوانند و نظر و برداشت خودشان را بنویسند. بابک مینا ـ سه دهه از حاکمیت دینی در ایران میگذرد. از همین رو دینداری خواه ناخواه مفهومی سیاسی یافته است. حکومت ایران تمام کوشش خود را برای ساختن جامعهای اسلامی به کار بسته است، اما جامعه به شیوههای مختلف به این تحمیل یکطرفه واکنش نشان داده است و میدهد.
دینداران میکوشند روایتی آزادیخواهانه از دین بیافرینند و روایت رسمی و تنگنظرانه حکومت از دین را به چالش بگیرند. از سویی دیگر هستند کسانی که آرام آرام از خود دین فاصله میگیرند و ایمانشان را کنار میگذارند و زندگی دیگر را تجربه میکنند. ایمان آوردن و ایمان از دست دادن چگونه تجربهای است؟ در گفتوگو با یاسمن.ط کوشیدهایم یکی از هزاران نمونه تجربه ممکن از دینداری و گسست از دین را تا حدودی بکاویم. اولین باری که احساسی از خدا داشتی چه زمانی بود؟ می توانی تصوری را که از خدا داشتی شرح دهی؟ یاسمن. ط: من متولد سال ۱۳۶۲ خورشیدی هستم . یعنی روزهای جنگ. همه آن چیزهایی که از قبل از شش سالگی و پیش از مدرسه به خاطر دارم مربوط به جنگ و حواشی آن است. ما در منزلی در امیرآباد زندگی میکردیم. در خانهای که زیرزمینی مسکونی داشت. در آن سالها بیشتر از هر کجای خانه از آن زیرزمین استفاده میشد. بنابراین هیچوقت زمان اعلام وضعیت قرمز به پناهگاه نمیرفتیم. بسیار فکر کردم و یادم آمد. اولین احساس من از خدا در آن زیرزمین شکل گرفت و بازهم مربوط به جنگ بود. من و خواهرم که از من کمی کوچکتر بود کنار مادربزرگ مینشستیم و دعا میکردیم. معنی دعا را نمیدانستیم. تصور من این بود که از خدا میخواهیم بمب یا موشک بر خانه ما فرود نیاید. دعا این بود: یا هو یا من هو یا من لیس الا هو (یعنی ای او ای کسی که او است ای کسی که جز او نیست). این را صدها بار تا وقتی که وضعیت سفید شود تکرار میکردیم. تمام آن مدتی که در تاریکی نشسته بودیم و صدای ضد هواییها را میشنیدیم، وجود خدا برای من بدیهی بود. هیچگاه موشکی به خانه ما نخورد. البته این تصویر از خدای نجاتبخش در سالهای بعد تغییر کرد. دلیلش را نمیدانم، اما از زمانی که دقیقاً خاطرم نیست، شاید از زمانی که با مرگ مواجه شدم، زمانی که هیبت مرگ را در تلویزیونی سیاه و سفید و کوچک در روزهای مرگ آیتالله خمینی دیدم که با گریه و شیون مادربزرگ و ندیدن چندین روزه پدرم همراه بود، یا از زمانی که فهمیدم مردن چیست و مدام در مدرسه از روز قیامت و سئوال و جواب، بهشت و جهنم و عذاب الهی صحبت میشد، تصویر خدا با ترس آمیختهتر شد. وقتی خردسال بودم، دروغ بزرگترین گناه بود. بعدها که خدا ترسناک و مرگ برای من مواجهه با این غول بی شاخ و دم شد، بزرگترین گناه به نظرم ترک نماز میآمد. با اینکه هیچوقت به خواندن منظم نماز عادت نکردم، در مواقع حساس جبران میکردم. من در خانوادهای مذهبی بزرگ شدم. خانوادهای که بعد از انقلاب و بعد از شهید شدن فرزندشان در روزهای اول جنگ مذهبی تر شده بود. نه اینکه قبل از انقلاب بیاعتقاد باشند، اما در میان اقوام غیر مذهبی، ما انگشتنما بودیم. خانواده مادریام تودهای بودند و خانواده پدریام اصلاً مذهبی نبودند. خانواده خودم هم نه سنتی بود و نه متعصب و سختگیر، اما گرایش من به دینداری از هشت سالگی هر روز بیشتر شد و هر روز تصویر خدا از نجاتدهنده به پرسشگری که باید از او ترسید نزدیکتر میشد. مدرسه میرفتم که زلزله رودبار اتفاق افتاد و تهران هم لرزید. زلزله چه بود؟ عذاب الهی. ترس من از مرگ با زلزله شروع شد و ترس من از خدا در آن روزها در اوج خود بود. شبها از ترس مرگ و عذابی که قرار بود در جهنم بکشم با گریه میخوابیدم. از آن موقع تا سالها بعد هر زمان که شایعه وقوع زلزله در میان مردم شدت مییافت، نمازهای من سروقت میشدند. خواندن نماز برایم سخت و زورکی بود. به وجوه دیگر دینداری که بیرونیتر بود بیشتر علاقه داشتم مثل حجاب، یا حفظ قرآن. یعنی آن چیزهایی که بابتاش تشویق میشدم. دانشآموز ابتدایی بودم، اما در این مقاطع شبها را با توبه از گناه میگذراندم. گناه برایت چه مفهومی داشت؟ وقتی خردسال بودم، دروغ بزرگترین گناه بود. بعدها که خدا ترسناک و مرگ برای من مواجهه با این غول بی شاخ و دم شد، بزرگترین گناه به نظرم ترک نماز میآمد. با اینکه هیچوقت به خواندن منظم نماز عادت نکردم، در مواقع حساس جبران میکردم. در خواندن نماز هم مراسمی داشتم که بیشتر از خود نماز برایم جالب بود. سجاده خاص، چادر تمیز و سفید، تسبیحی با سنگ سبز (اسمش خاطرم نیست)، جورابهای سفید و کارهایی که بین دو نماز میکردم؛ مثلاً دعایی میخواندم، ولی در لایه دوم همه این کارها نوعی خودنمایی داشتم؛ اگرچه در اتاق تنها بودم. این مناسک برایم لذت بیشتری داشت. بزرگتر که شده بودم و با ادبیات بیشتر آشنا شده بودم، بین دو نماز شعر مولانا میخواندم. مدتی هم بعد از سفر به مناطق جنگی و تاثیر زیادی که آن سفر روی من گذاشته بود، خاک مناطق جنگی را در سجادهام داشتم و یک تکه از لباس یک شهید. اینها همه برایم جالبتر از محتوای نماز بود. علیرغم تلاشی که میکردم، حین خواندن نماز هیچوقت حواسم جمع نبود و همیشه به چیزهای دیگر فکر میکردم. مگر در همان مواقع خاص که گاهی از ترس گناه و مرگ و آخرت زار زار گریه میکردم. در صحبتهایت اشاره کردی به مرگ آیتالله خمینی. چه تصویری از او در کودکی داشتی؟ در زمان جنگ تنها تصویری که از آقای خمینی در خاطرم هست زمانی بود که حضار در مقابلش گریه میکردند. من فکر میکردم که حرفهایش خیلی غمناک است… اگر دیده باشی در اون سالها به خانوادههای شهید تابلویی فلزی میدادند که یک طرف آن عکس شهید بود و سمت دیگر آن عکس آیتالله خمینی و مشخصات شهید و یک متن که بسیار ناخوانا بود و احتمالاً دست خط خودشان بود .عکسها سیاه بودند؛ مثل چاپ. در زمان جنگ تنها تصویری که از آقای خمینی در خاطرم هست زمانی بود که حضار در مقابلش گریه میکردند. من فکر میکردم که حرفهایش خیلی غمناک است و ابهتی برایم نداشت، ولی با ورود به مدرسه شناخت واقعیتری پیدا کردم نسبت به او و آن هم بعد از مرگاش بود. اوج ساخته شدن خمینی به عنوان یک انسان پرابهت، بعد از مرگ و بعد از دیدن مراسم عزاداری مردم بود. آن همه بههم ریختگی در شهر و آنچه از تلویزیون سیاه و سفید میدیدم ... تعداد زیاد عزادار و کسانی که روی دست مردم به این سو و آن سو برده میشدند. من فکر میکردم مردهاند. ورود من به مدرسه دقیقاً سال بعد از مرگ آقای خمینی بود و در صبحگاهها هنوز میگفتند اللهاکبر، خمینی رهبر. عکس او ابتدای کتابهای درسی چاپ میشد. البته باید بگویم که خانواده من به آقای خمینی بسیار علاقه داشتند. عکس یا بهتر بگویم نقاشی او همیشه بر دیوار خانه ما بود. تا همین اواخر البته. مادربزرگم هم بهخصوص بعد از شهادت پسرش تعصب خاصی به ایشان داشت. در مقطع ابتدایی به مدرسه دولتی میرفتم. مدیر مدرسه چادری بود و من او را بسیار دوست داشتم. همین دوست داشتن سبب شد که در هشت سالگی چادر به سر کردم. با اینکه در خانه ما هیچکس چادری نبود؛ حتی مادرم. جالب است که او هم بعد از اصرار من به چادر، چادری شد. با یکی از همکلاسیهایم از مدرسه برمیگشتیم .در راه به حالت پز دادن به من گفت که وقتی نوزاد بوده آقای خمینی او را بوسیده. حتماً تصاویری که کودکان را در جماران برای متبرک شدن به بالا میبردند تا ایشان دستی به سرشان بکشند، دیدهای. این دوست من یکی از آنها بود. بسیار به او حسودیم شد. او چادری نبود و حتی فکل هم داشت. با خود میگفتم: کاش من جای او بودم. به جز من فقط یک نفر دیگر در مدرسه چادر میگذاشت. تا چه سنی به طور مرتب نماز می خواندی؟ اولین بار چه زمانی به ایمان دینی شک کردی؟ راستش را بگویم نماز خواندنم هیچوقت مرتب نبود. تا پایان دبیرستان تظاهر به نماز خواندن میکردم. نمیگویم که اعتقاد نداشتم. به شکل سفت و سخت هم مسلمان بودم. قاری قرآن و حافظ قرآن هم بودم، اما نماز خواندن آن هم سه وعده در روز خیلی سخت بود و اغلب از زیرش در میرفتم. وقتی در خانه به من میگفتند نمازت را خواندی، به اتاقم میرفتم. ده دقیقه میماندم و بیرون میآمدم. از این تذکرها متنفر بودم و شاید کمی هم لج میکردم. همین یکی در میان نماز خواندن هم باعث میشد همیشه احساس گناه داشته باشم. بعد از سفر به مناطق جنگی و تاثیر زیادی که آن سفر روی من گذاشته بود، خاک مناطق جنگی را در سجادهام داشتم و یک تکه از لباس یک شهید. اینها همه برایم جالبتر از محتوای نماز بود. علیرغم تلاشی که میکردم، حین خواندن نماز هیچوقت حواسم جمع نبود و همیشه به چیزهای دیگر فکر میکردم. همانطور که گفتم من خیلی زود ظاهر مذهبی پیدا کردم. قبل از شناخت دین و حتی قبل از داشتن سئوال درباره خدا. وجود خدا امری مبرهن بود. شاید هم خیلی زود خودم را در عمل انجام شده قرار داده بودم و اصلاً نمیتوانستم کوتاه بیایم یا شک کنم. تایید و تشویق اطرافیان بهخصوص پدرم و تمسخرهای اقوام- به تعبیرآن موقعها "قرتی" و غیر مذهبی- و غرور و شخصیتی که برای خود ساخته بودم به من اجازه شک نمیداد. من در خانوادهای بزرگ شدم که صحبتهای زمان غذا خوردن یا تماشای تلویزیون به تمامی سیاسی بود. در واقع در خانوادهای بودم که ایمان مذهبیاش هم سیاسی بود و بعد از انقلاب به این حد رسیده بود. تظاهری در کار نبود، اما مذهبی سنتی هم نبودند. بعد از خرداد ۱۳۷۶ مرزهای قبلی خانواده هم شکسته شد. در بین فامیل دیگر به ما به عنوان حزباللهی نگاه نمیشد. خانوادهای که طرفدار خاتمی بود، وجههاش تغییر کرد. این جنبهها همیشه بود ولی دیده نمیشد. همیشه صدای موسیقی در خانه طنینانداز بود؛ حتی خوانندههای زن. گفته میشد: پس اینها خیلی هم متعصب نیستند. با دیدن رقصیدن خانمها در عروسی و جشنهای ما هم میگفتند: پس خیلی هم خشکه مذهب نیستند .همراه با شکسته شدن این تصاویر در بین اطرافیان کم کم از تعصبهای من هم کاسته شد. اگر تا دیروز میگفتم حتی اگر بمیرم چادرم را برنمیدارم، حالا در سفرها، در پارکها و غیره نیز بدون چادر بودم. این را باید بگویم که از هشت سالگی تا حدود ۱۵ سالگی در پارک هم چادرم را برنمیداشتم و مثل همه بچهها نمیدویدم و بازی نمیکردم. دلیل دیگر این بود که من در مدرسههای مذهبی و غیر انتفاعی درس خواندم. یعنی مدرسههایی که خانوادههای مذهبی یا مذهبیهای دولتی یا پولدارهای غیر مذهبی بچههایشان را به آن میفرستادند که البته در آنجا مجبور بودند تظاهر به مذهبی بودن کنند. در مدرسههای مذهبی آنچه بیشتر از همه چیز لطمه میبیند مذهب و دینداری است. من هم از این قاعده مستثنی نبودم. در این مدرسهها بدون اینکه کاری کرده باشی (از نظر خودت) مورد هجوم قرار میگیری، چه برسد که زیر ابرویی مثلاً برداشته باشی یا کتاب شریعتی در کیفات باشد. احمد شاملو که کفر است و احکام سنگین دارد. در مدرسههای مذهبی آنچه بیشتر از همه چیز لطمه میبیند مذهب و دینداری است. در این مدرسهها بدون اینکه کاری کرده باشی مورد هجوم قرار میگیری، چه برسد که زیر ابرویی مثلاً برداشته باشی یا کتاب شریعتی در کیفات باشد. احمد شاملو که کفر است و احکام سنگین دارد. بیشترین حملهای که به من میشد به دیدگاه سیاسیام بود. در گزینش ورود به مدرسه مرجع تقلیدام را آیتالله صانعی معرفی کرده بودم و همین آغاز دردسر بود. همیشه در مظان اتهام بودم. به خانه تلفن میشد و به مادرم میگفتند که دخترتان ضد روحانیت است. چرایش را خودم هم نمیدانستم. یکی از وقتهایی که به دام افتادم، روز استیضاح مهاجرانی در مجلس بود و ما در نهارخوری مدرسه جمع شده بودیم دور یک رادیو و در زمان دست و سوت زدن برای رای اعتماد مهاجرانی مچمان گرفته شد. نکته دیگر ادبیات بود. از ۱۲ سالگی شروع به خواندن رمان کردم. در رمانها به خصوص از نوع روسی و فرانسویاش، تابوهای زیادی برایت شکسته میشود و از سختگیریهایت کاسته میشود. آشنایی با عرفان هم تاثیر زیادی بر اعتقادهای من داشت. این آشنایی هم از طریق ادبیات بود. چون دبیرستان را در مدرسه مخصوص علوم انسانی گذراندم و به دلیل راهیابی به المپیاد ادبیات بیشتر از مدارس دیگر با ادبیات کهن سر و کار داشتیم. مولانا، بایزید و عطار و غیره و عرفان کمکم از وجهه فقاهتی و احکامی دین کم میکند. تمام مفاهیم دینی و حتی وجود خدا را ملموستر و قابل دسترستر می کند. یک شعر منصوب به مولوی بیشتر از هر چیز بر من تاثیر گذاشت. محتوای آن این بود که همه پیامبران و انسانهای بزرگ جلوهای از خدا هستند و یا خود خدا هستند: هر لحظه به شكلی بت عیار بر آمد دل برد و نهان شد هر دم به لباس دگر آن یار بر آمد گه پیر و جوان شد گه نوح شد و كرد جهانی به دعا غرق خود رفت به كشتی گه گشت خلیل و به دل نار بر آمد آتش گل از آن شد بهتر است بگویم خدا کم کم پایین میآمد، اما تغییر اصلی در دانشگاه صورت گرفت. جالب است نخستین تصویرت از خدا در روزهای جنگ شکل گرفت و نخستین بارقههای تردید در ایمان دینی در مدرسه و در پیوند با رخدادی سیاسی پدید آمده است. فکر کنم گره خوردن ایمان دینی با رخدادهای سیاسی ـ اجتماعی تجربه بیشتر دینداران نسل ماست. اگر ممکن است درباره تجربهات از دانشگاه صحبت کن. دانشگاه دقیقاً چه چیزی را در تو تغییر داد و چگونه؟ ورود به دانشگاه برایم بسیار هیجان داشت. استقلال زیادی به دست میآوردم و همین برایم کافی بود. این استقلال فقط شامل رفت و آمد آزادانه نمیشد (البته شاید به تعداد انگشتان دست از مدرسه تا خانه یا برعکس را خودم به تنهایی طی کرده بودم)، بلکه شامل تمام تجربههایی میشد که فرصت درکشان را نداشتم. پس بلافاصله شروع کردم. در حقیقت درس اینقدر برایم مهم نبود. یا آن موقع مهم نبود. در بدو ورود با همکلاسیهای مدرسه و در واقع هم مدرسهایهای سال بالایی رفت و آمد داشتم. آنها در انجمن اسلامی فعالیت میکردند. تقریباً یک ماه اول را در انجمن پرسه زدم. گرچه اسمش انجمن اسلامی بود و خوب تصویری که من از آن داشتم تشکلی سیاسی و پرهیجان بود، اما محیط و روابط افراد این تصویر را خراب کرد. آن روزها انجمن اسلامی دانشکده ما کم از بسیج دانشجویی نداشت. خواهران و برادران با اتاقهای جدا که با اسم فامیل همدیگر را صدا میکردند و ظاهراً خیلی حدود رابطه را نگاه میداشتند و پشت سر هم خندههای عشوهگرانه بود و حرفهای فراخالهزنکی. قصدم تخطئه آنها نیست. محیط دانشگاهها در همهجا همینطور بود و شاید باشد. با اینکه من از مدرسه مذهبی میآمدم، انتظارم از دانشگاه بیشتر از این بود. پس از یکماه با تشکلی دیگر آشنا شدم که فعالیتهای فرهنگی میکرد و سکولار به نظر میرسید. باید بگویم من محجبه بودم و ورودم به این تشکل کمی بغرنج بود. باید پذیرفته میشدم و خطر پس زدن هر لحظه وجود داشت. روابط دخترها و پسرها (و نه خواهران و برادران) بسیار راحت بود. گرچه حدود محیط دانشگاه هم حفظ میشد، اما از این لحاظ در آن دانشکده با آن محیط، انگشتنما شده بود. زمانی که در حال از دست دادن ایمان هستی، مرتب سعی میکنی در مراحل مختلف جایگزینهایی برایش پیدا کنی. پیدا کردن این جایگزینها آسان نیست و وقتی چیزی نداشته باشی دچار خلا میشوی. من در این روند بهندرت دچار خلا شدم. گرچه اکثر این جایگزینها کوتاه مدت بودند، اما باعث شدند پله پله و آرام آرام احساسات و افکارم منسجم شوند. اینها همه از شوکی که ممکن بود به من وارد شود جلوگیری کردند. پا به پای سر و کله زدن با جوی که برایم وجود داشت و فعالیت شدیدی که انجام میدادم (هر کاری که به من سپرده میشد با نهایت تلاش و سختکوشی به پایان میرساندم) از تعصبهایم کاسته شد. گرچه من خیلی متعصب نبودم ولی اصولی وجود داشت که شاید ناشی از بیتجربهگیام بود. منظورم از بیتجربهگی این است که گاهی چیزی را واضح فرض میکنیم که حتی نزدیکاش هم نرفتیم و هیچ چیز از آن نمیدانیم. من با نزدیک شدن به آن گروه خیلی از اصول خودم را پوچ و بیمعنی دیدم. بعد از یکسال تلاش و کاری که شاید هیچ یک از اعضا انجام نمیداد، بهطور رسمی وارد شورای مرکزی شدم. آنموقع هنوز چادری بودم. کمکم میخواستم چادر را کنار بگذارم. بنابراین در دانشکده بیچادر بودم و در راه خانه دوباره آن را به سر میکردم. آرام آرام خانواده را هم آماده میکردم؛ اگرچه برای مقابله با هر نوع مقاومتی آماده بودم. پدر و مادرم به خوبی میدانستند که من خودم خواسته بودم که چادر به سر کنم. بنابراین اگر روزی خودم نمیخواستم نباید مقاومتی میکردند و نکردند. در این مقطع هنوز عقاید مذهبیام را داشتم. بهتر است بگویم نیمچه عقیدهای یا باوری که بیرون کردناش سخت بود و به همین راحتیها نبود. نمیتوانم بگویم آنچه در دانشگاه میخواندم بیتاثیر بود (جامعهشناسی و فلسفه)، اما نه به اندازه تجربههایی که هر روز پشت سر میگذاشتم؛ تجربههای روزمرهای مانند "دیگری" بودن. من این "خودی" شدن را با برداشتن چادر به دست نیاوردم. قبل از آن به اندازه کافی خودم را ثابت کرده بودم و از مظان اتهام خشک مذهبی و حتی در بدترین اوقات جاسوس بودن به دور مانده بودم، اما برداشتن چادر جایگاهم را محکمتر کرد و من همچنان فعالترین بودم. همیشه دوست داشتم بدانم از دید دیگران یک فرد چادری چطور تحلیل می شود و وقتی چادر رو کنار میگذارد چه تغییری در این تحلیل ها به وجود میآید. نظر خود تو چه هست؟ من فقط میتوانم نظر و تجربه خودم را بگویم. میدانی که من در خانوادهای مذهبی بزرگ نشدم. با این همه دینداری در خانواده ما محترم بود. از کودکی تصویر من از آدم دیندار فردی بود با چهرهای روحانی و شخصیتی معنوی و رفتاری اخلاقمند. چیزی شبیه به یک عارف. حتی تا زمان ورود به دانشگاه هم این تصویر در ذهنم بود، اما بزرگتر که شدم خوشبختانه یا بدبختانه این تصویر درهم شکست: دیندارانی دیدم که به راحتی دروغ میگویند، رفتار خودپسندانهای دارند و دینشان را به دیگران تحمیل میکنند. در واقع فهمیدم اسلام عرفانی تصویر اصلی دین نیست و آنچه برای دینداران مهمتر است شریعت است. من در کودکی هیچ زن چادریای در اطرافم ندیده بودم. در دانشگاه بود که برای اولینبار با دخترانی چادری رابطه دوستانهای پیدا کردم. راستش در برخورد اول چندان چادری بودن یا نبودن افراد برایم مهم نبود، اما به تدریج دریافتم دختران چادری ـ خصوصا آنها که بیشتر مقید به شریعت هستند ـ محدودیتهایی در معاشرت با من دارند. البته این فقط محدود به دخترها نمیشد. پسرهای مذهبی هم همین محدودیتها را داشتند، اما دخترها شاید بیشتر. چادریهایی هم دیدم که زیاد مقید به دین نبودند. چادر گذاشتن برای آنها بیشتر یک عادت بود. این برای من کشف جدیدی بود چون قبلاً فکر میکردم هرکس چادری است کاملا دیندار است، اما رویهم رفته چادر برای من یک علامت است: با زنی که چادری است هر حرفی را نمیتوان زد و باید مراعات بعضی چیزها را کرد. برداشتن چادر یا حجاب هم واقعاً هیچوقت چندان برایم مهم نبوده است. نمیدانم شاید دیگران تجربه و نظر متفاوتی داشته باشند، اما از منظری کاملا شخصی و خصوصی هیچوقت این مسئله برای من مهم نبوده است. همچنین دخترانی دیدهام که ناگهان مذهبی و محجبه شدهاند. این هم به نظر من موضوعی کاملاً بیاهمیت است، ولی میدانم که برای اکثریت دینداران ورود و خروج افراد به دین موضوعی مهم و حساس و حتی حیثیتی است. بنابراین فقط از این منظر دخترانی که برای استقلالشان (ونه چادری بودن یا نبودن) میجنگند برایم با ارزش و احترامبرانگیز هستند. خوب، گفتی که در دانشگاه به تدریج ایمانت کمرنگ شد. این مسئله برایت خلائی به وجود نیاورد؟ الان با مرور خاطرات گذشته شاید بخندم به کارهایی که میکردم و به نظرم بچهگانه باشند ولی یک نکته ظریف در تغییرات من وجود دارند که همیشه از آنها میترسم: جهش ... جهش بسیار دردآور است. ایمان در من کمرنگ نشد. به کلی از بین رفت. زمانی که در حال از دست دادن ایمان هستی، مرتب سعی میکنی در مراحل مختلف جایگزینهایی برایش پیدا کنی. پیدا کردن این جایگزینها آسان نیست و وقتی چیزی نداشته باشی دچار خلا میشوی .من در این روند بهندرت دچار خلا شدم. گرچه اکثر این جایگزینها کوتاه مدت بودند، اما باعث شدند پله پله و آرام آرام احساسات و افکارم منسجم شوند. اینها همه از شوکی که ممکن بود به من وارد شود جلوگیری کردند. الان با مرور خاطرات گذشته شاید بخندم به کارهایی که میکردم و به نظرم بچهگانه باشند ولی یک نکته ظریف در تغییرات من وجود دارند که همیشه از آنها میترسم: جهش ... جهش بسیار دردآور است. یکی از تجربههای جالب من، آشنایی با مسیحیت بود. من مسیحی نبودم و نشدم، اما آشنایی و رفت و آمد چندماههام با مسلمانان نومسیحی شده یکی از این جایگزینها بود. چندین ماه بهطور منظم در دعاهای صبحگاهی کلیسا شرکت میکردم. چند نکته ظاهری کلیسا را بسیار جذاب میکند. محیط آزاد، روابط آزاد و با آنکه مکان دعا و نیایش است همه چیز با شعر و آواز و شادی همراه است. این توصیفی از کلیسا است و نه مسیحیت. ورود به عمق مسیحیت و مقایسهاش با اسلام این نتیجه را برای من داشت که عطای هر دو را به لقایشان ببخشم. گرچه به لحاظ معنایی مسیحیت را دوست داشتم؛ بهخصوص در میان مسلمانان مسیحی شده آنچه بیشتر از مسیحیت میبینند یا به آنها معرفی میکنند اساس "محبت" در مسیحیت است. از این نظر این دین لطیفتر و آرامشبخشتر است. برای من خاطرات آن دوره روشن است، اما من دین را پیش از این کنار گذاشته بودم و دینداری یعنی همه جوانب زندگی را با آن منطبق کن و هیچ کنجی حتی نیست که از آن در امان باشد. در آن مدت افراد بسیاری را دیدم که به "عقیده"، "دین" و "باور" بسیار محتاج بودند و کلیسا برایشان مامنی مناسب بود. افرادی که اسلام را به هر دلیل کنار گذاشته بودند و یا هرگز آنقدرها هم مسلمانی نکرده بودند ولی مسیحیان خوبی بودند و مسیحیت آغوش گرمی برایشان بود. برای من اما این آغوش موقت بود و خود به خواست خود از آن دور شدم. البته با تجربهای خاص و مفید. با مقایسه همه این تجربهها، در نهایت من عرفان اسلامی را بیشتر دوست داشتم. در مقایسه با هر دینی و هر جهانبینیای. گرچه بعد از همه این تغییرات با عرفان هم نمیتوانم بلاواسطه برخورد کنم. در واقع سبک زندگیام را از هر نوع عقیده دینی پاک کردم و از این موضوع تا به حال که احساس خلائی نداشتم. دکتر هومن پناهنده سال ها پیش، در یکی از جلسات درس گفتارهای فلسفه تحلیلی سخنی به این مضمون گفته بود که یکی از کارکردهای مهم دین این است که پاسخ هایی برای مهمترین و چالش برانگیزترین مسائل فلسفی دارد. به نظر می رسد مرگ و مسئله معنای زندگی از جمله این موضوعات مهم فلسفی باشند. دکتر یالوم در کتاب " روان درمانی اگزیستانسیال" ]چهار مقوله مهم اگزیستانسیال و تاثیرات آن بر روان انسان ها را بررسی می کند این چهار مقوله عبارتند از : مرگ، آزادی، تنهایی، و پوچی. دکتر یالوم در این راستا به اضطراب مرگ ، مسئولیت، اراده، معنای زندگی، تعهد داشتن، رابطه با دیگران و... می پردازد و آنها را از زاویه روان درمانی بررسی می کند. یکی از مهمترین موضوعات اگزیستانسیال فوق، که در این نوشته کوتاه به آن می پردازم موضوع مرگ و اضطراب پایان زندگی است و پاسخی که ادیان به آن می دهند. اندیشیدن به مرگ اگر به نتیجه ای درخور نرسد می تواند باعث بی معنی شدن هر نوع رفتار اجتماعی و تلاش و کوشش در جهت بهبود زندگی باشد. یک نفر اگر به مرگ بیندیشد و نتواند با آن کنار بیاید ممکن است با خود بگوید که خب این همه تلاش می کنی و آخرش تمام می شود. پس تلاش کردن چه فایده ای دارد. این سوال، دغدغه مهمی است و شخص را می تواند از لحاظ روانی دچار ناهنجاری کند ( این تلقی از مرگ و تلقی های دیگری از مرگ که در ساختار روانی اثرگذار است در کتاب فوق به تفصیل بررسی شده است) اما پاسخی که ادیان به این سوال می دهند می تواند دو کارکرد مهم داشته باشد. کارکرد نخست در معنا دار بودن زندگی اینجهانی است و پاسخ دوم در نیک رفتار بودن انسان در این جهان است. ادیان به انسان ها وعده می دهند که زندگیشان با مرگ اینجهانی پایان نخواهد پذیرفت و پس از مرگشان زندگی جدیدی را تجربه خواهند کرد. در این میان برخی از ادیان و آئین ها مانند بودیسم و بسیاری از فرقه های هندوئیسم راه حلشان تناسخ است و ادیان ابراهیمی راه حل زندگی پس از مرگ در جهانی دیگر را ارائه می دهند. نوع زندگی پس از مرگ در تمام ادیان و آئین های پیش گفته مربوط نوع زندگی در این دنیا می شود اگر در این دنیا اعمال و رفتار شایست انجام پذیرد در آن دنیا پاداش آن دیده خواهد شد و اگر اعمال ناشایست سر زند نیز به همین صورت. همین وعده دادن به زندگی پس از مرگ و همچنین تناسب نوع زندگی این جهانی با زندگی جهان پس از مرگ باعث می شود که مومنان به آن دین و یا آئین بتوانند معنایی برای زندگی خود قائل شوند و هدفی در اعمال و رفتار خود داشته باشند. از طرف دیگر جهت گیری تمام ادیان و آئین ها به سوی اعمال و رفتار نیک - و در بسیاری از موارد رفتار و اعمال اخلاقی- باعث می شود تا مومنان به آن دین و یا آئین خاص پشتوانه مهمی برای اعمال و رفتار اخلاقیشان بیابند و رغبت بیشتری برای رفتار اخلاقی پیدا کنند. البته این بدان معنی نیست که اگر برای اخلاق پشتوانه دینی وجود نداشته باشد انسان ها رفتار اخلاقی انجام نمی دهند بلکه بدین معنی است که زندگی پس از مرگ و تناسب نوع آن با رفتار زندگی کنونی، باعث می شود تا مومنان ترس بیشتری از رفتار خلاف اخلاق و ناشایست پیدا کنند و برای رفتار اخلاقی و شایست، ترغیب شوند. بعد از ظهر جمعه 12 اسفند بود که خبری در خبرگزاری فارس چشمانم را خیره کرد. سید محمد خاتمی، علیرغم تلقی جامعه ( چه طرفدران و چه مخالفانش) مبنی بر رای ندادن او، در روستای وادان از توابع شهرستان دماوند به پای صندوق رای رفته بود و ظاهرا بر روی برگه رای خود نوشته بود " جمهوری اسلامی" و آن برگه را به درون صندوق انداخته بود. قصدم این نیست که به بررسی رفتار سیاسی و اخلاقی خاتمی بپردازم کما این که در این چند روز بسیاری به آن پرداخته اند و سخن ها گفته اند گرچه به نظرم هنوز می باید به رفتار سیاسی و به خصوص رفتار اخلاقی خاتمی پرداخت و زوایای آن را واگشود اما در این وجیزه سخنم معطوف به زاویه ای دیگر است. علی ( ع ) در سخنی گرانمایه می فرماید "اعرف الحق تعرف اهله، لا یقاس الحق بالرجال بل الرجال یقاسون بالحق" . متاسفانه رفتار اجتماعی بسیاری از ما بر خلاف این سخن حکیمانه است. در این آموزه حق وابسته به انسان ها نیست و هیچ انسانی ( تاکید می کنم هیچ انسانی ) ملاک حق و حقیقت نیست بلکه انسان ها با ملاک و معیار حق سنجید می شوند و رفتارشان مورد ارزیابی قرار می گیرد. در این چند روز و در شبکه های اجتماعی و وبسایت های خبری- تحلیلی مطالب بسیاری در موافقت و یا مخالفت با عمل خاتمی گفته و نوشته شد. اما نکته جالب برای من در موضع گیری برخی از موافقین ایشان بود. برخی از طرفداران سید محمد خاتمی استدلال می کردند که چون آقای خاتمی سیاستمداری ورزیده است پس حتما برای انجام عمل خویش دلیل قانع کننده ای داشته، یا مثلا اثرات تصمیم خاتمی و این که تصمیم درستی گرفته است بعدها مشخص خواهد شد و دلایل بسیاری شبیه به این ها؛ در واقع تمام این مطالب حاکی از آن بود که ما معیاری بیرونی برای سنجش رفتار خاتمی نداریم و چون " ایشان " این کار را کرده، پس حتما کار درستی انجام داده است.
به نظر می رسد این نوع نگاه کردن به قضایا در بخش های گسترده ای از جامعه ما نهادینه شده است. اصولا بحث ولایت و این مطلب که هر چه "ولی" حکم کند سمعا و طاعتا باید پذیرفت در همین رابطه می تواند دیده شود. به نظر می آمد قشر طرفدار آقای خاتمی که در جناح بندی های سیاسی در طیف اصلاح طلبان جای می گیرند و مطالباتی چون دموکراسی و آزادی دارند مبنای رفتار سیاسی و اجتماعی خود را عقلانیت و میزان قوت دلایل له یا علیه یک موضوع قرار دهند ولی ظاهرا آن ها از سمت دیگر بام افتاده اند و هنوز نتوانسته اند خود را از تفکری که اتوریته ها را پرورش می دهد رهایی بخشند. اول: هیچ وقت بنا نداشتم که قسمت نظرات رو تائییدی کنم اما متاسفانه چند روزیه که کسی یا کسانی کامنت های پر از فحش و ناسزا می گذارن. من نمی دونم این شخص/ اشخاص، کیه/کی ان؟ و اصلا من چه کاری با اون انجام دادم؟ و به خاطر همین هم هست که واقعا از این کامنت های بی ادبانه گیج شدم . من دوست ندارم که زحمتی رو که سه سال هست کشیدم و این وبلاگ رو به اینجال رسوندم و دوستان خوبی پیدا کردم به وسیله کامنت های بی ادبانه این شخص یا اشخاص از دست بدم ؛ . بنا بر این با پوزش از دوستان عزیزم، مجبور شدم که حداقل تا وقتی که از شر این کامنت ها خلاص بشم، قسمت نظرات رو تائییدی کنم دوم: این روزها از لحاظ فکری خسته ام و از مباحثه کردن ناامیدم؛ این روزها فهمیدم با دوستانی که فکر می کردم نزدیکی فکری دارم و نظراتم با نظرات اون ها شبیهه؛ فاصله های خیلی زیادی دارم به طوری که واقعا از نظر روحی خیلی خسته شدم و حوصله هیچ گفتگوی فکری و انتقادی رو ندارم؛ احساس می کنم که اختلاف مبنا ها بسیار زیاده و کسانی به مبناهایی باور دارند که من نمی تونم اون ها رو قبول کنم و بنابراین نمی تونم حرفشون رو بفهمم و رفتارشون رو درک کنم... اگر دوستانی که با من مباحثه یا گفتگویی رو شروع کرده بودند و من از الان به بعد دیگه اون مباحثه و گفتگو رو ادامه ندم من رو ببخشند و بگذارند به حساب خستگی این روزهام پی نوشت: این روزها شخص / اشخاصی پیدا شدن که می رن توی وبلاگ دیگران و از طرف من کامنت های فحش دار می گذارن من همینجا اعلام می کنم که هیچ وقت و در هیچ وبلاگی کامنت فحش دار نمی گذارم و دوستان لطف کنند این کامنت ها رو پاک کنند. من فقط می تونم اعلام تاسف کنم و البته اگه این رفتار از طرف اون شخص یا اشخاص ادامه پیدا کنه حتما از طریق قضایی پی گیری خواهم کرد. |
|
| [ فالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||