تبلیغات
پرگار - مرگ، سرنوشت ماست
 
درباره وبلاگ


پرگار را خاصیتی است که ضربه نخست را محکم و قاطع وارد می کند تا تغییری در کاغذ ایجاد نموده و سوراخی بگشاید اما پس از آن دیگر پیشرفتی نمی نماید و به دور خود خط می کشد. مانند بسیاری از حرکات انقلابی که در ابتدا بسیار محکم و سریع صورت می گیرند اما پس از آن در جا زده و دیگر پیشرفت و اصلاحی در خود راه نمی دهند. نام این وبلاگ را پرگار گذاشتم تا یادم بماند مانند پرگار نباشم که فقط به دور خود دایره بکشم.

مدیر وبلاگ : وحید حلاج
نویسندگان
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پرگار
دویدن در پی آواز حقیقت
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
پنجشنبه 23 تیر 1390 :: نویسنده : وحید حلاج

چند روز پیش داشتم برنامه مستندی را از یکی از شبکه های ماهواره ای نگاه می کردم برنامه درباره سقوط یکی از هواپیماهای مسافربری بود و تلاش خلبانان برای حفظ هواپیما از سقوط، در این میان دوربین حالت های واکنشی مسافران هواپیما و اضطرابی که انها دچارش بودند را هم نشان می داد.

هواپیما در حال سقوط بود و با سرعت تمام به سمت زمین کشیده میشد. مسافران که خود را درگیر این مسئله می دیدند بدون استثنا همگی مضطرب، پریشان و نگران بودند. خلبان پس از تلاش بسیار توانست کنترل هواپیما را در دست بگیرد و بلافاصله خبر دور شدن از خطر به مسافران داده شد. واکنش مسافران دیدنی بود همه آنها از پیر و جوان و کودک و از زن و مرد خوشحال شدند بعضی همدیگر را بغل کرده بودند و فریاد شادی می کشیدند، پیش خدمتان هواپیما هم برای کودکان و نوجوانان نوشابه گازدار و برای بقیه مسافران مشروبات الکلی آوردند اما چند لحظه ای نگذشت که دوباره هواپیما از کنترل خارج شد. واکنش مسافران اینبار هم جالب بود همه آن ها دوباره به شدت نگران شدند و شادی چند لحظه پیش خود را فراموش کردند و شاید گاهی هم دست به دعا بردند تا نجاتشان را از خداوند بخواهند.

داستان این مستند اصلا عجیب نیست شاید هرکدام از ما هم در چنین شرایطی قرار می گرفتیم واکنش هایی شبیه واکنش های مسافران هواپیما از خودمام بروز می دادیم. اکثریت قریب به اتفاق ما انسان ها از مرگ می ترسیم و زندگی را بسیار دوست داریم اما آخر چرا؟ این سوال برای من در هنگام دیدن مستند پیش آمد که چرا مسافران این هواپیما اینقدر از شنیدن خطر سقوط مضظرب شدند و اینقدر از شنیدن خبر کنترل هواپیما و رفع خطر سقوط خوشحال؟ مگر قرار است در این زندگی برای ما انسان ها چه اتفاقی بیفتد که به شدت و با علاقه به زندگی چسبیده ایم؟ متاسفانه استثنا هم ندارد از کودک و یا نوجوانی که خاطره چندانی از این دنیا ندارد تا پیرمرد و پیرزنی که چند سالی بیشتر زنده نخواهد ماند همگی تا جایی که بتوانند از مرگ می گریزند. تا جایی که من متوجه شده ام علاقه پیران به زندگی حتی بیشتر از جوانان است. هنوز این سوال برای من حل نشده است که چرا هرچه انسان ها بیشتر عمر می کنند و به سمت پیری و طبیعتا مرگ پیش می روند علاقه آن ها به زندگی بیشتر می شود؟  اگر در میان نزدیکانتان پیرمرد یا پیرزنی میشناسید سعی کنید نظرش را درباره مردن بپرسید. اکثر پیران از بیماری رنج می برند اگر یکی از اشنایانتان بیماری  دارد مثلا دیابت، ارتروز، رماتیسم، مرض قلبی و... از او بپرسید که آیا دوست ندارد که هر چه زودتر ببینید و از زندگی در این دنیا راحت شود؟ از او بپرسید که فکر نمی کند که پیر شده است و عمر خود را در این دنیا کرده است و آیا دوست ندارد که هر چه زودتر زندگی این دنیایی را ترک کند؟ اگر این سوال را پرسیدید احتمالا با واکنش تند آشنایتان مواجه خواهید شد و جوابی شبیه به این که  "زبانت را گاز بگیر بچه"؛ یا مثلا "خدایی نکرده ای چیزی بگو" از آنها خواهید شنید.

هنوز نمی فهمم چرا؛ چرا زندگی برای ما تا این حد جذاب است؟ مرگ از دو حالت خارج نیست یا زندگی پس از مرگ وجود دارد یا ندارد. اگر وجود ندارد که مرگ مساوی است با نیست شدن و از رنج زندگی این دنیا راحت شدن و از زیر بار مسئولیت انسان بودن به در آمدن؛ اگر زندگی پس از مرگ وجود دارد که باز از دو حالت خارج نیست یا زندگی پس از مرگ همراه با رنج است و یا همراه با آسایش اگر همراه با رنج است که خواه ناخواه پیش خواهد آمد حداقل خوبی مرگ در آن است که  از رنج این دنیا انسان را خلاص خواهد کرد اگر هم زندگی پس از مرگ همراه با اسایش باشد که حبذا به ان زندگی؛ پس دلیل عشق به زندگی این دنیا چیست؟ البته می فهمم که انسان ها در این دنیا دلبستگی های زیادی دارند دلبستگی هویتی دارند و دلبستگی خانواده و فراق دوستان و آشنایان دارند و از طرف دیگر نگرانی شروع زندگی دیگر را هم دارند و شاید ترس از نیست شدن و از یادها فراموش گشتن. اما هرچه باشد مرگ سرنوشت حتمی تمام ما انسان هاست و دیر یا زود ما را در بر خواهد گرفت. حال اگر امروز هواپیمای ما سقوط نکرد و زنده ماندیم چند روزی یا چند سالی دیگر بالاخره مرگ را خواهیم آزمود.

.





نوع مطلب : دغدغه های اگزیستانسیال، فلسفه و مسئله، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 8 شهریور 1391 09:49 ق.ظ
سلام
نیچه در کتاب دانش طربناک می گوید :(( مردن دشوار است . من همیشه معتقد بوده ام که آخرین پاداش مرده ، این است که دیگر نخواهد مرد .))
دوشنبه 6 شهریور 1391 12:21 ب.ظ
سلام
قبلا هم از مرگ وحشت داشتم و هم نمی خواستم اصلا به این موضوع فکر کنم . ولی الان فقط از نحوه مردنم که به چه شکلی اتفاق خواهد افتاد در اندیشه ام و لی وقتی می بینم که روزی من نیز خواهم مرد یک نوع اشتیاق و کنجکاوی وجودم را میگیرد از اینکه بلاخره در آن موقع به جواب این راز بزرگ پی خواهم برد . مطمئنا لحظه با شکوه و پر هیجانی خواهد بود .
وحید حلاجسلام
نکته قابل تاملی بود، ممنون
یکشنبه 26 تیر 1390 12:37 ق.ظ
میتونم بگم وقتی فکر مرگ را میکنم واقعا میترسم و یه جورایی دوست دارم سری فکرما تغییر بدم و به دلبستگیهام تو این دنیا فکر کنم مخصوصا خانواده و آشنایان
به نظر من ترس ما آدمها از مرگ بخاطر اینه که فکر میکنیم اون دنیا به لذت بخشی این دنیا نیست هر چند که تو این دنیا هم پر از رنج حتی برای اونهایی که به ظاهر هیچ غصه ای تو دلشون ندارند، ولی نمیدونم چرا باز هم حاضریم تا سالهای سال بیشتر از همه اطرافیانمون عمر کنی
پنجشنبه 23 تیر 1390 05:44 ب.ظ
راستی فروهر دوست خوب ماست....افکار زیبایی داره چون شما آقا حلاج.
موفق باشی.
وحید حلاجبله از آشنایی با ایشون خوشوقت شدم، ممونم
پنجشنبه 23 تیر 1390 05:43 ب.ظ
چون به نظر من ما هنوز واقعا ایمان نداریم که دنیای دیگه هست و روح ما به روال خودش ادامه میده...احساس میکنن که نیست میشن و دوست دارن بمونن....نگیم نه چون داریم به خودمون دروغ میگیم....ما هنوز صد در صد ایمان نداریم که نمیخواهیم بریم......چون احساس نیستی میکنیم.
به غیر از این موضوع از بس ماها رو از مر ترسوندن که نمیخواییم حتی فکر رفتن به درون قبر را داشته باشیم.
دلیل دیگشم به نظرم اینه که دلبستگیه شدیدی به خیلی چیزا داریم و میدونیم اگه بریم دستمون کوتاه میشه و طمع اجازه نمیده.
از این سه مورد خارج نیست به نظرم.
ولی من خودم گزینه دومی که گفتم بیشتر برام مطرحه....چون به اون دنیا ایمان دارم و دلبستگی هم ندارم و تنها دلیلش ترس از مرگه.....ترسی ترس ترس.
پنجشنبه 23 تیر 1390 01:05 ب.ظ
سلام و درود بر تو دوست عزیز
با عنوان وبلاگتان لینکتان کردیم
وحید حلاجممنونم
پنجشنبه 23 تیر 1390 10:57 ق.ظ
سلام.دیگه داشت حوصله ام سر میرفت..یه جورایی معتاد پرگار شدم.روزی چند ده بار میام ببینم چه خبر؟؟تازه وقتی چند روزم نمیام نت قبل از اینکه ایمیلم رو چک کنم و همینطور نظرات وبلاگ خودم رو پرگار رو میبینم!از دایره نشینان لذت میرم
و اما مطلب
هر وقت درباره مرگ فکر میکنم دلم میخواد یک باره بمیرم.مثلا هواپیما سقوط کنه(فوق العاده است) یا اینکه اگه با موتور باشم و تصادف کنم فورا سرم به زمین بخور و در دم جان بدم ..اصلا نمیتونم تحمل کنم که سربار باشم...یا یه سئوال برام هست که چرا خودکشی باید مذموم باشه..یه آدم فقیر و بدبخت که استطاعت مالی هم نداره تا "آخرعمر" بتونه به خودش کمک کنه،بهتر نیست خودش رو خلاص کنه؟ به نظر من مرگ خیلی چیز هیجان انگیز وجالبی...و به نظرم اگه آدما از مرگ لذت ببرند دنیا یه جور دیگه میشه...حریت و آزادگی مفهوم پیدا میکنه ... و چقدر دنیا قشنگ میشه و چه اوج گیری ها و پرواز ها.... نمیدانم چرا ولی هر وقت چنین موضوعاتی پیش میاد به فکر شهید چمران میافتم و مثل یه احمق تو گل میمونم!
وحید حلاجلطف داری اقا مجید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر