تبلیغات
پرگار - آزادی، یادگرفتنی است
 
درباره وبلاگ


پرگار را خاصیتی است که ضربه نخست را محکم و قاطع وارد می کند تا تغییری در کاغذ ایجاد نموده و سوراخی بگشاید اما پس از آن دیگر پیشرفتی نمی نماید و به دور خود خط می کشد. مانند بسیاری از حرکات انقلابی که در ابتدا بسیار محکم و سریع صورت می گیرند اما پس از آن در جا زده و دیگر پیشرفت و اصلاحی در خود راه نمی دهند. نام این وبلاگ را پرگار گذاشتم تا یادم بماند مانند پرگار نباشم که فقط به دور خود دایره بکشم.

مدیر وبلاگ : وحید حلاج
نویسندگان
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پرگار
دویدن در پی آواز حقیقت
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
شنبه 19 شهریور 1390 :: نویسنده : وحید حلاج

مصطفی ملکیان تقسیم بندی مهمی درباره ساحت های وجودی آدمی دارد. او ساحت های وجودی آدمی را به پنج ساحت 1) باورها، اعتقادات و عقاید 2) احساسات و عواطف 3) اراده و خواست 4) گفتار و 5) رفتارتقسیم می کند. ساحات گفتار و رفتار دو ساحتی هستند که نماد بیرونی وجود آدمی اند اما سه ساحت اول نماد درونی ساحت های وجودی آدمیانند.

نمی دانم که این تقسیم بندی از آن ملکیان است یا دیگرانی هم اینگونه تقسیم بندی کرده اند ( البته به نظر من و با توجه به شناختی که از استاد دارم بعید نیست که ایشان مبدع این تقسیم بندی نباشند ) اما به عنوان مثال فیلسوفی به نام "تتنس" که هم عصر کانت بوده و در نظرات کانت تاثیر گذاشته تقسیم بندی در باره ساحات وجود ادمی دارد که سه ساحت اول را در بر می گیرد.

به نظر می رسد که در بیان نظرات و نظریات در علوم انسانی باید به تمام ساحات انسان توجه کرد و غفلت از یکی از ساحات وجودی آدمی باعث ناقص و یا ابتر ماندن آن نظریه خواهد شد. اصولا نظریه ها در صورتی می توانند پایدار بمانند که با واقعیت همخوانی داشته باشند و اگر نظر یا نظریه ای مخالف با واقعیت باشد نمی تواند دوام چندانی پیدا کند.

برای روشن تر شدن سخن مثالی می زنم: جمعی از دانشجویان دانشکده جغرافیا از چند ماه پیش در یکی از سایت های اجتماعی گروهی به نام " دانشکده جغرافیا " تشکیل دادیم. ابتدا این گروه به همت دو نفر از دوستانم شکل گرفت اما بعد ها تعداد اعضایش بیشتر شد تا امروز که بیش از یکصد نفر عضو دارد. چند ماهی طول کشید تا گروه از آن حالت سوت و کور اولیه اش بیرون بیاید و بحث های داغی در آن شکل بگیرد. یکی از بزرگترین دلایل داغ شدن بحث ها در گروه، وجود یکی از اعضای گروه بود که نظراتی مخالف با نظرات اکثریت بچه ها داشت . او در اکثر موراد در اقلیت بود از لحاظ دیدگاه های سیاسی ، مذهبی و.. با این حال در اقلیت بودنش باعث نمی شد تا کوتاه بیاید بلکه کاملا در موضع خود اصرار می ورزید و مطالب جدیدی را در صفحه به اشتراک می گذاشت بقیه دانشجویان هم به فراخور در بحث ها شرکت می کردند.

کم کم اما حوصله ها سر رفت و لحن صحبت ها تندتر شد انگار دیگر نمی توانستیم همدیگر را به راحتی تحمل کنیم چند وقتی گذشته بود و استدلال هایمان را برای هم کرده بودیم و هیچ کدام نتوانسته بودیم آن دیگری را قانع کنیم کم کم صحبت هایمان برای همدیگر تکراری و گاهی اعصاب خرد کن شده بود و نقطه مشترکی یافت نمی شد خود من هم از این قاعده مستثنی نبودم و حتی یکبار نوشتم که صحبت های ایشان خسته کننده است و ایشان هم البته صحبت ها را بی پاسخ نمی گذاشت.

همیشه باور داشتم و دارم که آزادی بیان، آزادی در شکل مطلق آن است بدون هیچ جبر بیرونی. مطلوبیت آزادی در مطلق بودن آن است. تنها یک مانع برای آزادی وجود دارد و آن هم آزادی افراد دیگر جامعه است. و بنابراین تمام شهروندان و اعضای یک جامعه حق دارند که اظهار نظر کنند و از عقاید و باورهایشان دفاع نمایند. هنوز هم در عالم ذهن و انتزاع و یا در ساحت "باورها، اعتقادات و عقاید"م چنین باوری دارم اما هنگامی که این باور به عالم عمل در آمد و از حالت ذهنی وارد حالت عینی شد با در مواردی با ساحت دیگرم یعنی " ساحت احساسات و عواطف "م در تقابل قرار گرفت. این تقابل باعث شد تا به رابطه آزادی و جامعه ای که در آن زندگی می کنیم بیشتر بیندیشم.

مثال دیگری می زنم: از حدود یک قرن و اندی پیش که نسیم مشروطیت در ایران وزیدن گرفت روشنفکران و متفکران بسیاری از مطلوبیت آزادی سخن گفته اند البته بوده اند کسانی که با آزادی مخالفت کرده اند و همانند شیخ فضل الله نوری، آزادی را " کلمه منحوسه " نامیده اند اما به هر حال بسیاری از متفکران و روشنفکران مذهبی و غیر مذهبی در مدح آزادی سخن ها گفته اند و کتاب ها نوشته اند. اما تجربه چند سال آزادی در دوره های مختلف چه چیزی را نشان داد؟ در اوایل پیروزی انقلاب مشروطیت و در ابتدای پیروزی انقلاب اسلامی، آزادی بسیاری وجود داشت و افراد و گروه ها می توانستند آزادانه سخن بگویند و مرام و مسلک خود را تبلیغ نمایند. روزنامه ها و نشریات، به نسبت آزاد تر بود و مجال برای گفتگو و هم اندیشی فراخ تر. اما در این میان چه اتفاقی افتاد؟ مخالفان نتوانستند یکدیگر را تحمل کنند و آزادی به مشاجره و حذف انجامید. گروهی که قدرت گرفت سعی کرد تا مخالفش را حذف کند و آزادی او را محدود نماید با توجه به جوّ آن روزها به نظرم هیچ بعید نبود که اگر گروه دیگری هم قدرت می گرفت همین راه، یعنی راه حذف و بستن آزادی را در پیش می گرفت.

دلیل این رفتار چه می تواند باشد؟ به باور من ، مطلوبیت آزادی تنها در ساحت "باورها، اعتقادات و عقاید " ما قرار داشته و احیانا تثبیت شده است ولی هنوز در ساحت "احساسات و عواطف" ما و در ساحت " اراده و خواست" ما وارد نشده است. دلیل این کار هم می تواند این باشد که برای این که موضوعی در ساحت احساسات و عواطف و در ساحت اراده و خواست جای بگیرد نیاز به بستری اجتماعی دارد.

با استدلال و آوردن دلیل می توان آزادی را در ساحت باورها و اعتقادات و عقاید نشاند اما برای نشستن آزادی در دو ساحت دیگر نیاز به حوزه عمومی و وارد شدن آزادی در آن حوزه ها داریم. به مثال نخست باز می گردم، فضای ایجاد شده در  گروه " دانشکده جغرافیا " باعث شد تا ما بتوانیم آزادی را در آن فضا تجربه کنیم و به راحتی سخن بگوئیم و از مواضع خود دفاع کنیم. اما چون "آزادی" در ساحت احساسات و عواطف ما جای نگرفته بود نتوانستیم به راحتی این آزادی را تحمل کنیم و به یکدیگر پرخاش کردیم. اما این تجربه مبارکی است از آن رو که اگر همچنان این فضا ادامه داشته باشد یا از گروه خارج خواهیم شد یا سعی خواهیم کرد بر روی قانون نانوشته ای به تفاهم برسیم تا بتوانیم به حضور خود در آن گروه و گفتگوهایمان ادامه بدهیم و آزادی دیگران را همچون آزادی خود محترم بشماریم و اگر این اتفاق بیفتد یعنی این که آزادی وارد ساحت احساسات وعواطف ما نیز شده است و به تبع ان می تواند وارد ساحت اراده و خواست ما نیز بشود.

تجربه جهان پس از جنگ جهانی دوم می تواند نمونه خوبی باشد. جهان غرب در طول کمتر از نیم قرن، دو جنگ جهانی هولناک و خانمان سوز را پشت سر گذاشت اتفاقی که اگر از از فیلسوفان روشنگر سده هجدهم اروپا همچون دنی دیدرو یا فرانسوا ولتر که راه نجات بشر را در پیروی از خرد می دانستند می پرسیدید احتمالا به مخیله شان هم خطور نمی کرد که عقل گرایی انسان مدرن به چنین فاجعه هایی بینجامد اما جنگ های جهانی واقع شد و میلیون ها انسان کشته اند و میلیون ها تن دیگر آواره؛ ولی اتفاق مبارکی هم در این میان افتاد و آن هم این بود که آن ها یاد گرفتند که چطور باید بتوانند از آزادی خویش استفاده کنند و حقوق دیگران را هم محترم بشمارند از این رو بر "حقوق بشر" توافق کردند. پروتکل حقوق بشر نشان از این داشت که مردم آن روز های اروپا و امریکا آزادی را به ساخت اخساسات و عواطف خود وارد کرده بودند و به این نتیجه رسیده بودند که ازادی ملزوماتی دارد و باید آن ها را رعایت کرد.

ما نیز برای یاد گرفتن آزادی، نیاز به آزادی داریم مسلما مدت ها طول خواهد کشید تا بتوانیم آزادی را یاد بگیریم و آن را وارد ساحت احساسات و عواطف و ساحت اراده و خواست خویش نمائیم اما چاره ای نیست... تا آزادی را تجربه نکنیم و در فضای آزاد  با یکدیگر مشاجره نکنیم آزادی را نخواهیم آموخت.






نوع مطلب : اندیشه ، آزادی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 14 آذر 1390 11:48 ب.ظ
سلام
وبلاگ "واقعا" جالبی دارین... اولین پستتونو که خوندم تا آخر پستای صفحه اول رفتم!! واسه خودمم عجیب بود!
مدتیه فهمیدم علاقه عجیبی به مسائل فلسفی دارم، البته مسائل فلسفی که توسط فیلسوفای معاصر مطرح بشه (آخه یه مدتی با خوندن نظریه های سقراط و افلاطون و... فلسفه جذابیتشو واسم از دست داده بود!) ولی از وقتی نظرات برخی فیلسوفای معاصر مثل سروش و ملکیان و فنایی رو خوندم (که البته خیلی هم نیست، یعنی در حد یک دو مقاله از هرکدوم!) واقعا عوض شدم!! یعنی حس کردم مغزم واسه یه مدت طولانی قفل بوده و الان تازه فعال شده...!
ولی راستش... خوندن نظرات جدید واسم همیشه با یه ترس همراه بوده... نمیگم که آدم خیلی مذهبی هستم و میترسم اعتقاداتمو از دست بدم، برعکس چون اعتقاداتم خیلی قوی نیست میترسم به همون بخش کمی هم که دارم شک کنم!!! یعنی اصل موضوع اینه که خانواده من کاملا موافق همه چیز نظامه (و منم تا حدودی هستم!) و واسه همین نظرات افراد مخالف و اونایی که از لحاظ سیاسی جبهه مشخص و اصول گرایی ندارن به شدت توی خونه ما ترور میشه!!! واسه همینم همونطور که گفتم یه ترسی همراهمه... که امیدوارم یه راه حل واسه برطرف شدنش نشونم بدین...؟
راستی... پستتون درباره جو دانشگاهها رو که خوندم "خیلی" خوشم اومد... واقعا حرفای دل خودم بود... ولی فکر نمیکنم این بی انگیزگی دانشجوها زیاد ربطی به موضوعات سیاسی داشته باشه، باید علت رو یه جای دیگه پیدا کرد... حرفی که میزنم دلیل داره: من دانشجوی پزشکی سال 2 مشهدم، ورودیمون نزدیک 100 تا دانشجو بودیم، یکی از یکی بی حال تر و بی بخار تر!! خیلی سعی کردیم بچه ها رو به بهانه های مختلف وارد بحث کنیم ولی هیچ کس علاقه ای نشون نداد... و سوالم همیشه این بوده، که اگه من در درونم حس میکنم که باید برم دنبال سوالام و چیزایی که نمیدونم، چرا بقیه همچین حسی نمیکنن؟؟؟ چرا توی این مسیر اینقد تنهام؟؟؟؟؟ منظورم اینه این ویژگی اگه توی کسی درونی باشه بی توجه به وضع سیاسی و اجتماعی و... جامعه باید بروز کنه...!
البته وبلاگتون خیلی واسم امیدبخش بود... واقعا ممنون
وحید حلاجمرسی صحبت های شما هم واسه من امید بخش بود درباره ترس هم که گفته بودید از طریق ای میل یک چیز هایی نوشتم
چهارشنبه 23 شهریور 1390 07:18 ب.ظ
آور ده ای{"به باور من ، مطلوبیت آزادی تنها در ساحت "باورها، اعتقادات و عقاید " ما قرار داشته و احیانا تثبیت شده است ولی هنوز در ساحت "احساسات و عواطف" ما و در ساحت " اراده و خواست" ما وارد نشده است."} یعنی تا اینجا قبول کردی که انسان دارای ساحت های متفاوتی است،که این ساحت ها جدا از هم هستند،ولی ارتباطش را قبول داری؟؟ من چنین چیزی را قبول دارم،نکه تعقلی در کار باشد،مشاهده کرده ام...چون به بعضی چیزها سخت عقید دارم،ولی عمل نکرده ام..یا تبدیل به خواست و اراده ام نشده! حال سئوال من این است چگونه باور را میبایستی به خواست تبدیل کرد!آیا باور قوی شود به خواست میرسد...نمی توانم همچین چیزی را قبول کنم....
شاید چرت و پرت گفته باشم و کسی منظورم را نفهمیده باشد ولی مطمئنم سئوال های من مربط به همین بحث است، امید که روزی سئوالم را بیشتر بجوم!
سئوالی از قدیم در ذهنم بود که آیا ایمان موجب عمل است یا عمل موجب ایمان یا رابطه رفت و برگشت است؟؟؟یادم می آید آخرین پاسخی که برایش بافتم این بود که عمل موجب ایمان نمیشود!ولی ایمان موجب عمل میشود...ولی دقیقا پس از این مرحله ...رابطه دو طرفه می شود...

سه شنبه 22 شهریور 1390 08:50 ب.ظ
آقای حلاج دوست دارم نظرتونو راجب الان جامعمون بدونم.....تورمی که وجود داره بنظر شما چه جوری توجیه میشه؟
ربطی به این پست نداشت ولی من میخوام نظرتونو بدونم.
وحید حلاجمن فکر می کنم که نظرم راجع به جامعه امروز ایران رو در لابلای مطالب وبلاگ گفته باشم ولی چون شما پرسیدی سعی می کنم مختصر بگم ببین خانم شیدای عزیز ! جامعه امروز ایران جامعه ای به شدت ایدئولوژی زده است جامعه ایدئولوژیک یا به طور کلی ایدئولوژی حقایق رو به نفع ایدئولوژی تعریف می کنه و چندان دغدغه حقیقت بما هو حقیقت رو نداره بلکه دغدغه اصلی اون ایدئولوژی اش هست بنابراین یا سعی می کنه که حقایق رو به نفع ایدءولوژی تعبیر و تفسیر کنه یا مسئله ای به نام "مصلحت" رو پیش می کشه و یا از " حقایق" به نفع ایدئولوژی چشم پوشی می کنه اما این وسط اتفاقی که می افته اینه که حقایق و واقعیت ها در دنیای بیرون کار خودشون رو می کنند و کاری به این ندارند که این حقایق خوشایند یا بدآیند دیگران هست یا نیست و یا مناسب ایدئولوژی ها هست یا نیست در مورد اقتصاد هم همینطوره اقتصاد مثل هر علم دیگه ای قواعد خاص خودش رو داره اگر طبق این قواعد پیش برید می تونید موفق باشید اما اگر سعی کنید از این قواعد چشم پوشی کنید یا اون ها رو به سخره بگرید همین قواعد با به زور خودشون رو به شما تحمیل می کنند سیاست های اقتصادی اشتباهی که در چند سال اخیر پیاده شد و قواعد علم اقتصاد رو که دهه هاست دانشمندان زیادی شبانه روز برای پی بردن به اون ها زحمت کشیدند نادیده گرفت به این وضعیت اسف بار اقتصادی رسید سال ها پیش اقتصاد دانان زیادی هشدار دادند که نکنید این کار ها رو؛ قواعد رو نادیده نگیرید؛ اما متاسفانه گوش کسی بدهکار نبود و خب نتیجه اش هم معلوم شد دیگه الان داریم وضع زندگی مردم رو به عینه می بینیم واقعا اوضاع اقتصادی داره کمر مردم رو می شکنه اما هنوز هم اصرار بر سیاست های اشتباه و نادیده گرفتن حقایق موجود در علم اقتصاد وجود داره؛ به نظر من مشکلات امروز جامعه ما اعم از مشکلات اقتصادی،فرهنگی، سیاسی، اجتماعی، مذهبی ناشی از نادیده گرفتن یا تفسیر حقایق به نفع ایدئولوزیه و متاسفانه یا خوشبختانه حقایق و واقعیت ها در این موارد سخت بی رحم اند
سه شنبه 22 شهریور 1390 04:59 ب.ظ
مطابلتون خوب اند اما در پاره ای از اون اونها مثل همین مطلب از اساس معنای وبلاگ نویسی را دچار دگرگونی کردید چراکه وبلاگ نویسی در ذات خودش به معنای کوتاه نویسی ست هرچند که استثنائا این وبلاگ مال خودتان است ولی پیشنهاد می کنم کمی به خواننده رحم کنید زیرا که خواندن مطالب زیاد از روی مونیتور عذاب آور است.
وحید حلاجکاملا با شما موافقم اما خب بعضی از اوقات نوع مطلب اقتضا می کنه که کمی طولانی تر بشه اما به روی جشم سعی می کنم که کوتاهتر بنویسم
سه شنبه 22 شهریور 1390 04:10 ب.ظ
"به باور من ، مطلوبیت آزادی تنها در ساحت "باورها، اعتقادات و عقاید " ما قرار داشته و احیانا تثبیت شده است ولی هنوز در ساحت "احساسات و عواطف" ما و در ساحت " اراده و خواست" ما وارد نشده است."
من مقداری فکر کردم و میخوام راجع به این قسمت از نوشته ت باهم صحبت کنیم. من در متن دنبال دفاع از این مدعا بودم ولی چیزی ندیدم اگه دفاعی از این باور داری لطفن ارائه بده.
اما بر مبنای باور شما پیش بریم ... اتفاقی که در جمع مجازی بچه های جغرافیا افتاد به این خاطر بوده که برنتافتن عقاید مخالف و پدید آمدن فضای متشنج به مرور زمان، ناشی از تثبیت این حالت در ساحت احساسات بوده است. تبیین این وضعیت آگاهانه صورت می گیرد یا ناآگاهانه؟ اگر آگاهانه صورت می گیرد پس چرا ما در مورد چگونگی ورود چنین حالتی به ساحت احساسات اطلاعی نداریم و چنین پدیده ای به این میزان غریب می نماید؟ و اگر ناآگاهانه در ساحت مزبور وارد شده است، شما چگونه به چنین حالتی علم پیدا کرده و درباره آن اظهار نظر می نمایید؟
دوشنبه 21 شهریور 1390 08:43 ب.ظ
مجید جان من کامنت شما رو نخونده بودم عزیزم گریه نکن

مجید جان اجازه بده خود وحید جواب میده چون صاحب نوشته س ... من از سوالات سر در نمیارم، گنگ مطرح میکنی
دوشنبه 21 شهریور 1390 06:05 ب.ظ
به خرمگس
ناسلامتی من سئوال کردم! دیدی و جواب ندادی...
دوستم، دوستای شهرستانی
در سئوالم 5ساحت فرض ملکیان را آوردم نه به این علت که من قبول دارم/یا آنکه رد میکنم که شوربختانه هیچ آگاهی در این باره ندارم... بگمانم سئوالم می توانست جوابی بگیرد
دوشنبه 21 شهریور 1390 04:31 ب.ظ
من وقوفی به این بحث ندارم اما صرف قولی که دادم نظر مختصری میدم:

اگر مبنای بحث، تقسیم بندی ارائه شده باشه، من در حال حاضر عقیده ای به ساحت اراده ندارم و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

درباره ورود آزادی به ساحت احساسات فعلن نظری ندارم و اصلن نمیدونم ابراز عقیده در این باب چقدر فلسفی باشه، باید فکر کنم، اگه فلسفی نباشه که اینجور بنظر میاد ترجیح میدم سکوت کنم
وحید حلاجمرسی از بابت این که این مطلب رو خوندی و نظر دادی
دوشنبه 21 شهریور 1390 11:04 ق.ظ
سلام."در شرابم چیز دیگر ریختی در ریختی"
یک سئوالی محل بحث سقراط با پروتاگوراس هست.که آیا دانستن موجب عمل کردن هم میشود؟آدم شجاع اگر آگه می بود،به این همه شجاعت نیاز داشت؟(البته خیلی وقت پیش خوندم شاید مضمونش این بوده نه خود کلام)
یا سروش میگه باید آنقدر حرف زد و سخن گفت که سخن تو در رفتارت ریزش کند،نمود پیدا کند
منظورم از آوردن این شواهد پرسیدن اینکه..این 5ساحت با هم ارتباط دارند(بنظرم جواب مثبت/) و چگونه می توان اعتقادات و باورهایت را به ساحت اراده و خواست آوری یا به ساحت رفتار...
گفتم نظرم اینگونه هست که این 5ساحت ارتباط دارند و متاثر،ولیکن بنا به نوشته شما و تجربه شخصی خودم و حتما هر انسان دیگری گاه این 5ساحت شبیه جزیره های دور افتاده از هم بنظر می آیند..آیا عمل نکردن به باوری نشان از کم باوری است؟
بنظرم پاسخ دادن به اینها "طبیب جمله علتهای ماست" منتظرم قدری مفصل تر درباره اینها بنویسی یا مرا راهنمایی کنی که دنگ دنگم
وحید حلاجدر مورد سقراط پرسیدی؛ ببین اون سخن سقراط ریشه هایی عمیق در فلسفه پارمنیدس داره پارمنیدس و هراکلیتوس بزرگترین و تاثیرگذارترین فیلسوفان پیشا سقراطی بودند؛ اولی حرکت رو به طور کلی نفی می کرد و حرکت رو محال می دونست و دومی جهان را همواره در حال حرکت می دونست؛ پارمنیدس نظرات مهمی درباره محال بودن حرکت داره که تا قرن ها فیلسوفان بزرگی درگیر مسائل پارمنیدس بودند و مثلا این که کسانی مثل افلاطون دانش رو یاداوری می دونستند و می گفتند که ما با دانش چیزهایی رو به یاد می اوریم، و چیزهای جدیدی به وجود نمی اد بلکه تمام دانشها در ما وجود داره نظر به همین محال بودن حرکت در فلسفه پارمنیدس داره؛ به هر حال درباره سخن سقراط که پرسیدی به نظر من بستگی داره که آگاهی رو چی تعریف کنیم اگر آگاهی صرفا وجود داشتن یک سری اطلاعات در مغز ما باشه به نظر من سخن سقراط قابل دفاع نیست اما اگر نه آگاهی رو مطلق دانستن، در تمام ساحت و با تمام جوانبش بدونیم احتمالا میشه از سخن سقراط دفاع کرد.
درباره رابطه این 5 ساحت هم که پرسیدی، والله اطلاعات چندانی ندارم و باید در موردش هم بیشتر مطالعه کنم هم بیشتر بیندیشم
یکشنبه 20 شهریور 1390 06:15 ب.ظ
سلام آقای حلاج
1.اول در مورد تقسیم بندی استاد یه مسئله ای هست اینكه آیا گفتار ما جز رفتارهای ما نیست یا هست این كمی جای تامل داره در بحث زندگی عقلانی هم یادم هست ایشان میان گفتار و رفتار تمایز دادند البته شاید هم به جهت اهمیت زیاد گفتار باشد كه مستقلا ذكر شده است
2.خیلی بحث خوبی را مطرح كردید
اساسا باید و نباید بر اساس واقعیت های باید ترسیم شود و این اتفاق خیلی مواقع بین ما نیفتاده یعنی بر اساس خیالی كه از موجودی ،جامعه ای ساخته ایم باید و نباید ها را ترسیم كردیم و دچار آفت شدیم
3.یكی از مثالهای دیگه برای همین بحث زندگی عقلانی است معمولا وقتی سخن از زندگی عقلانی میشه و اساسا پای عقل به میان میاد باور و اعتقاد مطرح میشه در حالیكه این زندگی عقلانی می تونه و باید به حتی عواطف و اراده و گفتار و رفتار ما هم جریان پیدا كنه
و اساسا عقلانیت بیشتر از آنكه چیزی مربوط به ذهن باشد یك سبك زندگی است
موفق باشید
وحید حلاجبا جمله آخرتون موافقم و به نظرم جا داره که بیشتر روش تامل بشه؛ من دوست ندارم روی اندیشه ها اسم بگذارم ولی خب این جمله نشانی از پلورالیزم داره و من چند وقتی هست که به طور جدی به پلورالیزم می اندیشم
یکشنبه 20 شهریور 1390 07:22 ق.ظ
منظورم از نظر پت قبل این بود که توی رسانه ما حقیقتا اکثرا پوشیده میشه و من دوست ندارم این حرکتو....از این رو دیگه نگاه نمیکنم تلویزیونو.
دلیل دیگشم قهوه تلخه که مدیری زیاد اذیت شد ولی حقشو تونست بگیره.
وحید حلاجشما هم نگاه نمی کنید؟ خیلی خوبه و من خوشحالم از این جهت
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر