تبلیغات
پرگار - داستان من و کتاب
 
درباره وبلاگ


پرگار را خاصیتی است که ضربه نخست را محکم و قاطع وارد می کند تا تغییری در کاغذ ایجاد نموده و سوراخی بگشاید اما پس از آن دیگر پیشرفتی نمی نماید و به دور خود خط می کشد. مانند بسیاری از حرکات انقلابی که در ابتدا بسیار محکم و سریع صورت می گیرند اما پس از آن در جا زده و دیگر پیشرفت و اصلاحی در خود راه نمی دهند. نام این وبلاگ را پرگار گذاشتم تا یادم بماند مانند پرگار نباشم که فقط به دور خود دایره بکشم.

مدیر وبلاگ : وحید حلاج
نویسندگان
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پرگار
دویدن در پی آواز حقیقت
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
پنجشنبه 19 آبان 1390 :: نویسنده : وحید حلاج

«... این هم داستان تلفن است که اگر من پول داشتم که تلفن بخرم قطعا می رفتم و باز هم با آن پول کتاب می خریدم و نمی دانم برای کِی و برای کی؟ چون کتاب های موجود هنوز نخوانده ام برای پنجاه سال کافی است و بنده هم تصمیم ندارم که حتی ده سال دیگر هم زنده بمانم. بعدش هم برایم فرقی نمی کند که دنیا دریا باشد یا سراب» (بخشی از نامه مهدی آذریزدی به ایرج افشار در تاریخ 81/2/1 )

                                                                  ***

کوچکتر که بودم بیشتر روزنامه و مجله می خریدم تا کتاب؛ یادم هست اولین باری که تصمیم گرفتم با پول خودم و برای خودم مجله ای بخرم به نظرم پنجم دبستان بودم شاید هم یکی دوسالی بزرگتر شاید هم کوچکتر، خلاصه در همان حوالی بود؛ رفتم جلوی دکه روزنامه فروشی و از پیشخوان دکه، هفته نامه "تلاش" را برداشتم که مجله ای هوادار پرسپولیس بود و هر شنبه ها چاپ می شد خلاصه با چه ذوق و شوقی مجله را خریدم و خوشحال بودم از این که با پول خودم و به اختیار خودم مجله ای می خرم؛ اما اولین تجربه، چندان هم خوب نبود؛ مجله، تاریخ گذشته بود و فروشنده، مجله هفته قبل را به من فروخته بود و من هم آنقدر ذوق داشتم و آنقدر ناشی بودم که حتی نکردم نگاهی به تاریخش بیندازم.

                                                                  ***

در محله ما پزشکی بود به نام دکتر مشکینی،کوچکتر که بودم ( شاید 7 یا 8 ساله) هر وقت سرما می خوردم مادرم مرا پیش او می برد کنار مطب دکتر، داروخانه بود. آن وقت ها داروخانه در کنار داروها، برای کودکان کتاب هم می فروختند. بیشتر وقت ها وقتی با مادرم به داروخانه می رفتیم اصرار می کردم که یکی از آن کتاب ها را برایم بخرد. اصلا از این که مریضی من باعث می شد تا به داروخانه برویم و من بتوانم صاحب کتابی شوم کلی کیف می کردم و ته دلم خوشحال بودم.  

                                                                  ***


دوران نوجوانی من با کتاب های مذهبی می گذشت. رساله های توضیح المسائل مراجع  مختلف را می خواندم از آیت الله بروجردی، و گلپایگانی، و شریعتمداری، و آیت الله خمینی تا آیت الله بهجت و سیستانی و شیرازی و وحید خراسانی و مکارم شیرازی و حتی آنهایی که کمتر مشهور بودند چون آیت الله کوکبی و دوزدوزانی و روحانی و یوسف مدنی و غیره حتی می رفتم در کتابخانه پارک شهر و لابلای قفسه ها کتب فقهی مختلف را مرور می کردم مثلا کتبی درباره احکام شطرنج، احکام موسیقی، احکام پزشکی و .. و خلاصه برای خودم آخوندی شده بودم البته در ابعاد یک نوجوان؛ آنقدر در آن سال ها رساله های مختلف را خوانده بودم که هنوز با این که مدت هاست که تقریبا هیچ رساله ای را نخوانده ام اما هنوز هم آنقدر از احکام شرعی می دانم که پاسخ گوی سوالات آشنایان باشم.

در این میان البته کتب دیگری هم بود. به روال دوران نوجوانی و آغاز جوانی، هر دوره ای موضوعی را برای خواندن انتخاب می کردم گاهی کتب تصوف ( و بیشتر مخالفان صوفیان)، گاهی داستان های کوتاه، گاهی مثنوی و شاهنامه و گلستان و بوستان، خلاصه به هر موضوعی ناخنکی می زدم و بهره ای می بردم.

                                                                  ***

سال های 80 و 81 چند ماهی در بازار پارچه فروشی پیش دائی ام کار می کردم آن وقت ها تازه از دبیرستان فارغ شده بودم و متظر بودم تا بروم خدمت سربازی؛ در همسایگی دکان دائی ام فردی بود به نام حاج منصور عربی، این شخص بسیار پر مطالعه و با اطلاعات بود اما تا جایی که یادم هست سواد دانشگاهی نداشت. من هم نداشتم؛ اصلا هیچ برنامه ای هم نداشتم که روزی به دانشگاه بروم و مدرک دانشگاهی بگیرم اما انگار آینده خودم را در حاج اقا عربی می دیدم؛ این که دکانی داشته باشم در بازار و همراه با تجارت کتاب هم بخوانم هم پولدار باشم و هم همه چیز دان. 

پنج شنبه ها ظهر که از بازار می آمدم بیرون ؛بعضی وقت ها می رفتم چهار راه گلوبندک و ساندویچی برای ناهار می خوردم و یک راست می رفتم کتابخانه پارک شهر؛ و ساعت ها در لابلای قفس ها وول می خوردم و کتاب ها را می خواندم. حیف از آن روزها، دوران خوبی بود و کتاب های خوبی در قفسه ها وجود داشت کتاب هایی درباره بازرگان،درباره تاریخ انقلاب، کتاب هایی از نویسندگان اصلاح طلب همچون سعید حجاریان؛ اما الان دیگر هیچ کدام از آن کتاب ها در قفسه های کتابخانه پارک شهر نیست. نمی دانم چه بر سرشان آمده شاید کسانی برده اند  وپس نیاورده اند و شاید هم کسانی عامدانه از قفسه ها جمع شان کرده اند.

                                                                  ***

هفته پیش بود که حقوق دو ماهم را گرفتم اولین کاری که کردم چاله های قرض و قوله ام را پر کردم حدود 700 تومانی بدهکار بودم همه را پس دادم چند تا خرج دیگر هم داشتم ولی با این حال هنوز آنقدر مانده بود که بروم کتابفروشی و یک دل سیر کتاب بخرم. 49 هزار تومانش را دادم کتاب خریدم،شش تا کتاب شد: رمان "بودنبروک ها"نوشته توماس مان؛"در سنگر آزادی" نوشته فردیش فون هایک؛ "فلسفه دین" نوشته پلانتینگا؛ "تجربه دینی" نوشته وین پراودفوت؛"مکتب های ادبی" دو جلد، نوشته رضا سید حسینی... باز هم می خواستم بخرم ولی راستش ترسیدم از این که پول هایم ته بکشد بالاخره باید پس انداز هم داشت دیگر و این جبر روزگار است.

                                                                  ***

از کنکور متنفرم؛ از آکادمیک بودن بدم می آید، از تخصص بیزارم؛ این ها همه مجبورت می کنند که یک چیز را بخوانی و همان را هم جواب پس بدهی؛ چند ماه مانده به کنکور باید همه چیز را تعطیل کنی و بنشینی پای درس، هی بخوانی و هی بخوانی تا بتوانی خوب حفظ کنی و مثلا رتبه بیاوری بعدش هم در دانشگاه قبول بشوی و آخر سر مدرکت را هم بگیری و چه می دانم دکتری، مهندسی، چیزی بشوی. با این که به دلایل مختلف  مجبورم که کنکور بخوانم و در مقطعی بالاتر قبول بشوم اما با این حال  دوست دارم که بنشینم و کتابی را بخوانم که از آن لذت می برم فرق نمی کند چه باشد رمان باشد، فلسفه باشد، یا کتاب علمی باشد. الان هم که سه ماه و اندی به کنکور کارشناسی ارشد مانده است پس از خواندن چند کتاب خسته کننده و اجباری؛ کتاب " زندگی نامه آیزایا برلین" را دستم گرفته ام و از خواندنش لذت می برم به جای این که بنشینم و چه می دانم مثلا کتاب های خسته کننده کنکور را بخوانم.





نوع مطلب : روزگار من هم اینطور می گذرد، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 20 آذر 1390 12:38 ق.ظ
جناب آقای فلاح عزیز. سلام. من هم مثل تو بودم ولی به حرف والدینم کمی دست از این پراکنده خوانیها کشیدم و روی کاری تخصصی متمرکز شدم و آن را هم در حداقل لازم به جا آوردم و ... الان که تخصصی پیدا کرده ام از همکارانم سرترم. به خاطر خوانده های دیگرم. اما اگر این تخصص مختصر را نمیداشتم کسی قدر آن خوانده ها را هم نمی دانست. علاوه بر این، با این تخصص مختصر نان هم در می آورم و می توانم کتابهای مورد علاقه ام را هم راحت تر بخرم. بدون این تخصص نمی توانستم.
آن زمان از والدینم شاکی بودم ولی حالا از آنها متشکرم .... تو هم آدم بااستعدادی به نظر میرسی. پس کمی هم منظم و مرتب باش. وقت برای پرداختن به علایقت بسیار خواهی داشت ان شاء الله ....
سه شنبه 8 آذر 1390 11:04 ب.ظ
میدونی چیه حلاج از طرز نوشتنت خوشم میاد شاید چون خیلی رمان میخونی قلمت این قدر خوب می نویسی کاش منم بتونم به خوبی تو بنویسم .
جمعه 27 آبان 1390 04:33 ب.ظ
گاهی اوقات خدا از آسمان به زمین آورده شده است
در این دوران لازم است خدا از زمین به آسمان منتقل شود
سلام آقا وحید
با مطلبی جدید به روزم
موفق باشید
پنجشنبه 26 آبان 1390 07:32 ب.ظ
آه وقتی حرف دلت را می زنند چقدر روحیه می گیری ،من که آنقدر کتاب های مختلف چه کاغذی و چه الکترونیکی دارم اما حیف یک دل سیر نمی توانم وقت بگذارم ،وقتی به سایت دانشگاه ام آی تی می روم و دوره های رایگان آنجا را دانلود می کنم ولی به خاطر کنکور ارشد و نظام نادرست آموزشی مجبورم نظریه های منسوخ شده به درد نخور را بخوانم،وقتی طلبه ای را می بینم که با دوستش چگونه بر سر موضوعی مباحثه می کنند می خواهم وارد بحث شوم اما برنامه ریزی کنکورم و اجبار نمی گذارد
سه شنبه 24 آبان 1390 08:57 ب.ظ
یک دل سیر کتاب بخرم....
چقدر جمله قشنگی.
احسنتتتتتتتتتتتتت به شما امیدوارم همواره و همواره این مطالعه ادامه داشته باشه.
وحید حلاجممنون
یکشنبه 22 آبان 1390 11:05 ب.ظ
سلام
با نظر شما تا حدودی موافقم اما جامعه بدون تخصص هم یه پایش لنگ است
خوشحالم از اینکه انقدر اهل مطالعه هستید
یکشنبه 22 آبان 1390 02:45 ب.ظ
روز محشر پرسید زمن رب جلی

گفت تو غرق گناهی؛

گفتمش یا رب بلی

گفت پس آتش نمی گیرد چرا جسم و

تنت

گفتمش چون حک نمودم روی قلبم یا علی



عیدتان مبارک

التماس دعای فرج
یکشنبه 22 آبان 1390 10:24 ق.ظ
سلام ، یعنی واقعا برگردوندن جغرافیای سیاسی رو؟
وحید حلاجسلام بله
شنبه 21 آبان 1390 10:37 ب.ظ
سلام
به نظرم زندگی آکادمیک صرف لذت احساس شیرین زندگی کردن رو می گیره اما حذفش از زندگی هم یک اشکال بزرگ داره، اینکه به زندگی حالت ثبات معنا دار نمی ده ( این حرفم به این معنی نیست که زندگی باید از یک جایی ثابت بشود ها)...منظورم اینه که تخصص به زندگی آدم فرم می ده اما مطالعات و علاقمندی ورای تخصص و حرفه طعم زندگی را بهتر می کنن، بعبارتی بعنوان چاشنی زندگی به زندگی آدم رنگ می بخشن...بک متخصص یک بعدی به نظرم با کسی که چند بعدیه اما زندگیش تعریف مشخصی نداره گاهی اوقات برابری می کنه...یکی مادیش می لنگه یکیش معنویش و در این اصلا تعادل نیست...موفق باشید
وحید حلاجسلام
به نظرم نظر شما هم معقوله و هم قابل تامل؛ ممنونم
شنبه 21 آبان 1390 04:59 ب.ظ

"از آکادمیک بودن بدم می آید، از تخصص بیزارم" "ما مصیبت من اینه که به هیچ رشته ای اونقدر علاقه ندارم که بخوام کل عمرم رو روش تمرکز کنم"
این ها را یادت باشد.....من هم بعد ها درباره شان میگویم
همشیه به دوستان میگم من دل پر شرکی دارم....و همیشه یه بیت هم اضاف میکنم...
غلام دولت آنم که دل در یکی ببست
بجانبی متعلق شد و از هزار برست
آخر سر هم دعا می کنم که این تکه ش رو لوو نمیدممردم درد دارن ما هم...
شنبه 21 آبان 1390 02:24 ب.ظ
چی بگی؟ هیچی نگو!! فقط متخصص شو
شنبه 21 آبان 1390 01:00 ق.ظ
سلام.خوب بود. خیلی دوست داشتم منم در دوران کودکی و نوجوانیم یه کتابخونه دور و برم بود ولی نبود.بعدشم حرف دل منو زدی تو این مملکت همیشه باید کارایی رو انجام بدیم که دوست نداریم.
وحید حلاجسلام قاسم
البته تو که الان داری کلی رمان می خونی دیگه؛ جبران مافات داری می کنی 4 ماه مونده به کنکور !!!
جمعه 20 آبان 1390 08:45 ب.ظ
سلام وحید

حسابی کتاب خون بودیا...... آفرین.
اونجاش که گفتی آخوندی شده بودم واسه خودم منو به خنده وا داشت..... چی میشه یه انسان یهو تغییر میکنه افکارش....چون افکارت خیلی تغییر کرده.

مه چقدر حقوق گرفتی که باهاش قرضاتم دادی کتابم گرفتی؟....بابا خوش بحالت....مایه داریا
وحید حلاجافکارم که خیلی تغییر کرده اما فکر کنم بن مایه افکارم تقریبا ثابت مونده حالا به نظرت تغییر افکارم در جهت مثبت بوده یا منفی؟ اما این که چی میشه انسان یهو تغییر می کنه رو نمی دونم اما خود من به خاطر دلایل و علل زیادی بود که تغییر کردم به خاطر مطالعات شخصی، دوست هایی که دور و برم بودند، عملکرد سیاسی نظام حاکم،و بزرگ تر شدن سنم و دوری گرفتن از فضای تربیتی خانواده و تا حدی پیدا کردن استقلال فکری؛ به نظرم اینا دلایل و عللی بود که باعث تغییر من شد البته این تغییر تدریجی بود یکدفعه اتفاق نیفتاد.... ای بابا وقتی می تونم بگم که حقوقم کافیه که بتونم ازدواج کنم و پول پیش و اجاره خونه و خرجی خونه بدم با این پولا که فقط میشه کتاب خرید و قرض ها رو پس داد ( لبخند تلخ)
جمعه 20 آبان 1390 06:11 ق.ظ
سلام آقا وحید
من كه خودم در مانده ام
طروات این مدل زندگی علمی را انتخاب كنم
یا خشكی ولی تخصص زندگی آكادمیك
و البته به نظر من بزرگان عرصه علم تخصص در عین توجه به علاقمندی را داشته اند كه بزرگ شدند والا زیر بار هزاران كتاب آكادمیك ذوقشان نابود می شده
وحید حلاجملکیان بحث قشنگی درباره رشته تحصیلی داره تیو اون بحث میگه که شرط اول برای انتخاب یه رشته علاقه به اون رشته است اما مصیبت من اینه که به هیچ رشته ای اونقدر علاقه ندارم که بخوام کل عمرم رو روش تمرکز کنم
پنجشنبه 19 آبان 1390 10:58 ب.ظ
متخصص نشی حیف میشی
وحید حلاجچی بگم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر