تبلیغات
پرگار - سیاست، دین و آزادی - روایت یک تجربه
 
درباره وبلاگ


پرگار را خاصیتی است که ضربه نخست را محکم و قاطع وارد می کند تا تغییری در کاغذ ایجاد نموده و سوراخی بگشاید اما پس از آن دیگر پیشرفتی نمی نماید و به دور خود خط می کشد. مانند بسیاری از حرکات انقلابی که در ابتدا بسیار محکم و سریع صورت می گیرند اما پس از آن در جا زده و دیگر پیشرفت و اصلاحی در خود راه نمی دهند. نام این وبلاگ را پرگار گذاشتم تا یادم بماند مانند پرگار نباشم که فقط به دور خود دایره بکشم.

مدیر وبلاگ : وحید حلاج
نویسندگان
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پرگار
دویدن در پی آواز حقیقت
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
چهارشنبه 16 فروردین 1391 :: نویسنده : وحید حلاج
پیش نوشت : روال کار من در این وبلاگ طوری نبوده که مطلبی را Copy & Paste کنم و از این کار هم خوشم نمی آمده است اما الان این مصاحبه را خواندم و به نظرم سخت قابل تامل آمد. الان که این مطلب را می نویسم نظر منسجمی در باره این مصاحبه ندارم اما از دوستان عزیزم خواهش می کنم که این مصاحبه ( که بدون هیچ کم و کاست و تغییری آورده ام) را با دقت بخوانند و نظر و برداشت خودشان را بنویسند.
 

بابک مینا ـ سه دهه از حاکمیت دینی در ایران می‌گذرد. از همین رو دینداری خواه ناخواه مفهومی سیاسی یافته است. حکومت ایران تمام کوشش خود را برای ساختن جامعه‌ای اسلامی به کار بسته است، اما جامعه به شیوه‌های مختلف به این تحمیل یکطرفه واکنش نشان داده است و می‌دهد.

دینداران می‌کوشند روایتی آزادی‌خواهانه از دین بیافرینند و روایت رسمی و تنگ‌نظرانه حکومت از دین را به چالش بگیرند. از سویی دیگر هستند کسانی که آرام آرام از خود دین فاصله می‌گیرند و ایمان‌شان را کنار می‌گذارند و زندگی دیگر را تجربه می‌کنند. ایمان آوردن و ایمان از دست دادن چگونه تجربه‌ای است؟

در گفت‌و‌گو با یاسمن.ط کوشیده‌ایم یکی از هزاران نمونه تجربه ممکن از دینداری و گسست از دین را تا حدودی بکاویم.

اولین باری که احساسی از خدا داشتی چه زمانی بود؟ می توانی تصوری را که از خدا داشتی شرح دهی؟
یاسمن. ط: من متولد سال ۱۳۶۲ خورشیدی هستم . یعنی روزهای جنگ. همه آن چیزهایی که از قبل از شش سالگی و پیش از مدرسه به خاطر دارم مربوط به جنگ و حواشی آن است. ما در منزلی در امیرآباد زندگی می‌کردیم. در خانه‌ای که زیرزمینی مسکونی داشت. در آن سال‌ها بیشتر از هر کجای خانه از آن زیرزمین استفاده می‌شد. بنابراین هیچ‌وقت زمان اعلام وضعیت قرمز به پناهگاه نمی‌رفتیم. بسیار فکر کردم و یادم آمد. اولین احساس من از خدا در آن زیرزمین شکل گرفت و بازهم مربوط به جنگ بود. من و خواهرم که از من کمی کوچک‌تر بود کنار مادربزرگ می‌نشستیم و دعا می‌کردیم. معنی دعا را نمی‌دانستیم. تصور من این بود که از خدا می‌خواهیم بمب یا موشک بر خانه ما فرود نیاید. دعا این بود: یا هو یا من هو یا من لیس الا هو (یعنی ای او ای کسی که او است ای کسی که جز او نیست). این را صدها بار تا وقتی که وضعیت سفید شود تکرار می‌کردیم. تمام آن مدتی که در تاریکی نشسته بودیم و صدای ضد هوایی‌ها را می‌شنیدیم، وجود خدا برای من بدیهی بود. هیچگاه موشکی به خانه ما نخورد. البته این تصویر از خدای نجاتبخش در سال‌های بعد تغییر کرد. دلیلش را نمی‌دانم، اما از زمانی که دقیقاً خاطرم نیست، شاید از زمانی که با مرگ مواجه شدم، زمانی که هیبت مرگ را در تلویزیونی سیاه و سفید و کوچک در روزهای مرگ آیت‌الله خمینی دیدم که با گریه و شیون مادربزرگ و ندیدن چندین روزه پدرم همراه بود، یا از زمانی که فهمیدم مردن چیست و مدام در مدرسه از روز قیامت و سئوال و جواب، بهشت و جهنم و عذاب الهی صحبت می‌شد، تصویر خدا با ترس آمیخته‌تر شد.


وقتی خردسال بودم، دروغ بزرگ‌ترین گناه بود. بعدها که خدا ترسناک و مرگ برای من مواجهه با این غول بی شاخ و دم شد، بزرگ‌ترین گناه به نظرم ترک نماز می‌آمد. با اینکه هیچوقت به خواندن منظم نماز عادت نکردم، در مواقع حساس جبران می‌کردم.
من در خانواده‌ای مذهبی بزرگ شدم. خانواده‌ای که بعد از انقلاب و بعد از شهید شدن فرزندشان در روزهای اول جنگ مذهبی تر شده بود. نه اینکه قبل از انقلاب بی‌اعتقاد باشند، اما در میان اقوام غیر مذهبی، ما انگشت‌نما بودیم. خانواده مادری‌ام توده‌ای بودند و خانواده پدری‌ام اصلاً مذهبی نبودند. خانواده خودم هم نه سنتی بود و نه متعصب و سخت‌گیر، اما گرایش من به دینداری از هشت سالگی هر روز بیشتر شد و هر روز تصویر خدا از نجات‌دهنده به پرسشگری که باید از او ترسید نزدیک‌تر می‌شد.

مدرسه می‌رفتم که زلزله رودبار اتفاق افتاد و تهران هم لرزید. زلزله چه بود؟ عذاب الهی. ترس من از مرگ با زلزله شروع شد و ترس من از خدا در آن روزها در اوج خود بود. شب‌ها از ترس مرگ و عذابی که قرار بود در جهنم بکشم با گریه می‌خوابیدم. از آن موقع تا سال‌ها بعد هر زمان که شایعه وقوع زلزله در میان مردم شدت می‌یافت، نمازهای من سروقت می‌شدند. خواندن نماز برایم سخت و زورکی بود. به وجوه دیگر دینداری که بیرونی‌تر بود بیشتر علاقه داشتم مثل حجاب، یا حفظ قرآن. یعنی آن چیزهایی که بابت‌اش تشویق می‌شدم. دانش‌آموز ابتدایی بودم، اما در این مقاطع شب‌ها را با توبه از گناه می‌گذراندم.

گناه برایت چه مفهومی داشت؟

وقتی خردسال بودم، دروغ بزرگ‌ترین گناه بود. بعدها که خدا ترسناک و مرگ برای من مواجهه با این غول بی شاخ و دم شد، بزرگ‌ترین گناه به نظرم ترک نماز می‌آمد. با اینکه هیچوقت به خواندن منظم نماز عادت نکردم، در مواقع حساس جبران می‌کردم. در خواندن نماز هم مراسمی داشتم که بیشتر از خود نماز برایم جالب بود. سجاده خاص، چادر تمیز و سفید، تسبیحی با سنگ سبز (اسمش خاطرم نیست)، جوراب‌های سفید و کارهایی که بین دو نماز می‌کردم؛ مثلاً دعایی می‌خواندم، ولی در لایه دوم همه این کارها نوعی خودنمایی داشتم؛ اگرچه در اتاق تنها بودم. این مناسک برایم لذت بیشتری داشت. بزرگ‌تر که شده بودم و با ادبیات بیشتر آشنا شده بودم، بین دو نماز شعر مولانا می‌خواندم. مدتی هم بعد از سفر به مناطق جنگی و تاثیر زیادی که آن سفر روی من گذاشته بود، خاک مناطق جنگی را در سجاده‌ام داشتم و یک تکه از لباس یک شهید. اینها همه برایم جالب‌تر از محتوای نماز بود. علی‌رغم تلاشی که می‌کردم، حین خواندن نماز هیچوقت حواسم جمع نبود و همیشه به چیزهای دیگر فکر می‌کردم. مگر در همان مواقع خاص که گاهی از ترس گناه و مرگ و آخرت زار زار گریه می‌کردم.

در صحبت‌هایت اشاره کردی به مرگ آیت‌الله خمینی. چه تصویری از او در کودکی داشتی؟




در زمان جنگ تنها تصویری که از آقای خمینی در خاطرم هست زمانی بود که حضار در مقابلش گریه می‌کردند. من فکر می‌کردم که حرف‌هایش خیلی غمناک است…
اگر دیده باشی در اون سال‌ها به خانواده‌های شهید تابلویی فلزی می‌دادند که یک طرف آن عکس شهید بود و سمت دیگر آن عکس آیت‌الله خمینی و مشخصات شهید و یک متن که بسیار ناخوانا بود و احتمالاً دست خط خودشان بود .عکس‌ها سیاه بودند؛ مثل چاپ. در زمان جنگ تنها تصویری که از آقای خمینی در خاطرم هست زمانی بود که حضار در مقابلش گریه می‌کردند. من فکر می‌کردم که حرف‌هایش خیلی غمناک است و ابهتی برایم نداشت، ولی با ورود به مدرسه شناخت واقعی‌تری پیدا کردم نسبت به او و آن هم بعد از مرگ‌اش بود. اوج ساخته شدن خمینی به عنوان یک انسان پرابهت، بعد از مرگ و بعد از دیدن مراسم عزاداری مردم بود. آن همه به‌هم ریختگی در شهر و آنچه از تلویزیون سیاه و سفید می‌دیدم ... تعداد زیاد عزادار و کسانی که روی دست مردم به این سو و آن سو برده می‌شدند. من فکر می‌کردم مرده‌اند. ورود من به مدرسه دقیقاً سال بعد از مرگ آقای خمینی بود و در صبحگاه‌ها هنوز می‌گفتند الله‌اکبر، خمینی رهبر. عکس او ابتدای کتاب‌های درسی چاپ می‌شد. البته باید بگویم که خانواده من به آقای خمینی بسیار علاقه داشتند. عکس یا بهتر بگویم نقاشی او همیشه بر دیوار خانه ما بود. تا همین اواخر البته. مادربزرگم هم به‌خصوص بعد از شهادت پسرش تعصب خاصی به ایشان داشت.

در مقطع ابتدایی به مدرسه دولتی می‌رفتم. مدیر مدرسه چادری بود و من او را بسیار دوست داشتم. همین دوست داشتن سبب شد که در هشت سالگی چادر به سر کردم. با اینکه در خانه ما هیچکس چادری نبود؛ حتی مادرم. جالب است که او هم بعد از اصرار من به چادر، چادری شد.

با یکی از همکلاسی‌هایم از مدرسه برمی‌گشتیم .در راه به حالت پز دادن به من گفت که وقتی نوزاد بوده آقای خمینی او را بوسیده. حتماً تصاویری که کودکان را در جماران برای متبرک شدن به بالا می‌بردند تا ایشان دستی به سرشان بکشند، دیده‌ای. این دوست من یکی از آنها بود. بسیار به او حسودیم شد. او چادری نبود و حتی فکل هم داشت. با خود می‌گفتم: کاش من جای او بودم. به جز من فقط یک نفر دیگر در مدرسه چادر می‌گذاشت.

تا چه سنی به طور مرتب نماز می خواندی؟ اولین بار چه زمانی به ایمان دینی شک کردی؟

راستش را بگویم نماز خواندنم هیچوقت مرتب نبود. تا پایان دبیرستان تظاهر به نماز خواندن می‌کردم. نمی‌گویم که اعتقاد نداشتم. به شکل سفت و سخت هم مسلمان بودم. قاری قرآن و حافظ قرآن هم بودم، اما نماز خواندن آن هم سه وعده در روز خیلی سخت بود و اغلب از زیرش در می‌رفتم. وقتی در خانه به من می‌گفتند نمازت را خواندی، به اتاقم می‌رفتم. ده دقیقه می‌ماندم و بیرون می‌آمدم. از این تذکرها متنفر بودم و شاید کمی هم لج می‌کردم. همین یکی در میان نماز خواندن هم باعث می‌شد همیشه احساس گناه داشته باشم.


بعد از سفر به مناطق جنگی و تاثیر زیادی که آن سفر روی من گذاشته بود، خاک مناطق جنگی را در سجاده‌ام داشتم و یک تکه از لباس یک شهید. اینها همه برایم جالب‌تر از محتوای نماز بود. علی‌رغم تلاشی که می‌کردم، حین خواندن نماز هیچوقت حواسم جمع نبود و همیشه به چیزهای دیگر فکر می‌کردم.
همانطور که گفتم من خیلی زود ظاهر مذهبی پیدا کردم. قبل از شناخت دین و حتی قبل از داشتن سئوال درباره خدا. وجود خدا امری مبرهن بود. شاید هم خیلی زود خودم را در عمل انجام شده قرار داده بودم و اصلاً نمی‌توانستم کوتاه بیایم یا شک کنم. تایید و تشویق اطرافیان به‌خصوص پدرم و تمسخرهای اقوام- به تعبیرآن موقع‌ها "قرتی" و غیر مذهبی- و غرور و شخصیتی که برای خود ساخته بودم به من اجازه شک نمی‌داد.

من در خانواده‌ای بزرگ شدم که صحبت‌های زمان غذا خوردن یا تماشای تلویزیون به تمامی سیاسی بود. در واقع در خانواده‌ای بودم که ایمان مذهبی‌اش هم سیاسی بود و بعد از انقلاب به این حد رسیده بود. تظاهری در کار نبود، اما مذهبی سنتی هم نبودند. بعد از خرداد ۱۳۷۶ مرزهای قبلی خانواده هم شکسته شد. در بین فامیل دیگر به ما به عنوان حزب‌اللهی نگاه نمی‌شد. خانواده‌ای که طرفدار خاتمی بود، وجهه‌اش تغییر کرد. این جنبه‌ها همیشه بود ولی دیده نمی‌شد. همیشه صدای موسیقی در خانه طنین‌انداز بود؛ حتی خواننده‌های زن. گفته می‌شد: پس اینها خیلی هم متعصب نیستند. با دیدن رقصیدن خانم‌ها در عروسی و جشن‌های ما هم می‌گفتند: پس خیلی هم خشکه مذهب نیستند .همراه با شکسته شدن این تصاویر در بین اطرافیان کم کم از تعصب‌های من هم کاسته شد. اگر تا دیروز می‌گفتم حتی اگر بمیرم چادرم را برنمی‌دارم، حالا در سفرها، در پارک‌ها و غیره نیز بدون چادر بودم. این را باید بگویم که از هشت سالگی تا حدود ۱۵ سالگی در پارک هم چادرم را برنمی‌داشتم و مثل همه بچه‌ها نمی‌دویدم و بازی نمی‌کردم.

دلیل دیگر این بود که من در مدرسه‌های مذهبی و غیر انتفاعی درس خواندم. یعنی مدرسه‌هایی که خانواده‌های مذهبی یا مذهبی‌های دولتی یا پولدارهای غیر مذهبی بچه‌های‌شان را به آن می‌فرستادند که البته در آنجا مجبور بودند تظاهر به مذهبی بودن کنند. در مدرسه‌های مذهبی آنچه بیشتر از همه چیز لطمه می‌بیند مذهب و دینداری است. من هم از این قاعده مستثنی نبودم. در این مدرسه‌ها بدون اینکه کاری کرده باشی (از نظر خودت) مورد هجوم قرار می‌گیری، چه برسد که زیر ابرویی مثلاً برداشته باشی یا کتاب شریعتی در کیف‌ات باشد. احمد شاملو که کفر است و احکام سنگین دارد.


در مدرسه‌های مذهبی آنچه بیشتر از همه چیز لطمه می‌بیند مذهب و دینداری است. در این مدرسه‌ها بدون اینکه کاری کرده باشی مورد هجوم قرار می‌گیری، چه برسد که زیر ابرویی مثلاً برداشته باشی یا کتاب شریعتی در کیف‌ات باشد. احمد شاملو که کفر است و احکام سنگین دارد.
بیشترین حمله‌ای که به من می‌شد به دیدگاه سیاسی‌ام بود. در گزینش ورود به مدرسه مرجع تقلیدام را آیت‌الله صانعی معرفی کرده بودم و همین آغاز دردسر بود. همیشه در مظان اتهام بودم. به خانه تلفن می‌شد و به مادرم می‌گفتند که دخترتان ضد روحانیت است. چرایش را خودم هم نمی‌دانستم. یکی از وقت‌هایی که به دام افتادم، روز استیضاح مهاجرانی در مجلس بود و ما در نهارخوری مدرسه جمع شده بودیم دور یک رادیو و در زمان دست و سوت زدن برای رای اعتماد مهاجرانی مچ‌مان گرفته شد.
نکته دیگر ادبیات بود. از ۱۲ سالگی شروع به خواندن رمان کردم. در رمان‌ها به خصوص از نوع روسی و فرانسوی‌اش، تابوهای زیادی برایت شکسته می‌شود و از سخت‌گیری‌هایت کاسته می‌شود.

آشنایی با عرفان هم تاثیر زیادی بر اعتقادهای من داشت. این آشنایی هم از طریق ادبیات بود. چون دبیرستان را در مدرسه مخصوص علوم انسانی گذراندم و به دلیل راهیابی به المپیاد ادبیات بیشتر از مدارس دیگر با ادبیات کهن سر و کار داشتیم. مولانا، بایزید و عطار و غیره و عرفان کم‌کم از وجهه فقاهتی و احکامی دین کم می‌کند. تمام مفاهیم دینی و حتی وجود خدا را ملموس‌تر و قابل دسترس‌تر می کند. یک شعر منصوب به مولوی بیشتر از هر چیز بر من تاثیر گذاشت. محتوای آن این بود که همه پیامبران و انسان‌های بزرگ جلوه‌ای از خدا هستند و یا خود خدا هستند:

هر لحظه به شكلی بت عیار بر آمد
دل برد و نهان شد
هر دم به لباس دگر آن یار بر آمد
گه پیر و جوان شد
گه نوح شد و كرد جهانی به دعا غرق
خود رفت به كشتی
گه گشت خلیل و به دل نار بر آمد
آتش گل از آن شد

بهتر است بگویم خدا کم کم پایین می‌آمد، اما تغییر اصلی در دانشگاه صورت گرفت.

جالب است نخستین تصویرت از خدا در روزهای جنگ شکل گرفت و نخستین بارقه‌های تردید در ایمان دینی در مدرسه و در پیوند با رخدادی سیاسی پدید آمده است. فکر کنم گره خوردن ایمان دینی با رخدادهای سیاسی ـ اجتماعی تجربه بیشتر دینداران نسل ماست. اگر ممکن است درباره تجربه‌ات از دانشگاه صحبت کن. دانشگاه دقیقاً چه چیزی را در تو تغییر داد و چگونه؟

ورود به دانشگاه برایم بسیار هیجان داشت. استقلال زیادی به دست می‌آوردم و همین برایم کافی بود. این استقلال فقط شامل رفت و آمد آزادانه نمی‌شد (البته شاید به تعداد انگشتان دست از مدرسه تا خانه یا برعکس را خودم به تنهایی طی کرده بودم)، بلکه شامل تمام تجربه‌هایی می‌شد که فرصت درک‌شان را نداشتم. پس بلافاصله شروع کردم. در حقیقت درس اینقدر برایم مهم نبود. یا آن موقع مهم نبود. در بدو ورود با همکلاسی‌های مدرسه و در واقع هم مدرسه‌ای‌های سال بالایی رفت و آمد داشتم. آنها در انجمن اسلامی فعالیت می‌کردند. تقریباً یک ماه اول را در انجمن پرسه زدم. گرچه اسمش انجمن اسلامی بود و خوب تصویری که من از آن داشتم تشکلی سیاسی و پرهیجان بود، اما محیط و روابط افراد این تصویر را خراب کرد. آن روزها انجمن اسلامی دانشکده ما کم از بسیج دانشجویی نداشت. خواهران و برادران با اتاق‌های جدا که با اسم فامیل همدیگر را صدا می‌کردند و ظاهراً خیلی حدود رابطه را نگاه می‌داشتند و پشت سر هم خنده‌های عشوه‌گرانه بود و حرف‌های فراخاله‌زنکی. قصدم تخطئه آنها نیست. محیط دانشگاه‌ها در همه‌جا همینطور بود و شاید باشد. با اینکه من از مدرسه مذهبی می‌آمدم، انتظارم از دانشگاه بیشتر از این بود. پس از یک‌ماه با تشکلی دیگر آشنا شدم که فعالیت‌های فرهنگی می‌کرد و سکولار به نظر می‌رسید. باید بگویم من محجبه بودم و ورودم به این تشکل کمی بغرنج بود. باید پذیرفته می‌شدم و خطر پس زدن هر لحظه وجود داشت. روابط دخترها و پسرها (و نه خواهران و برادران) بسیار راحت بود. گرچه حدود محیط دانشگاه هم حفظ می‌شد، اما از این لحاظ در آن دانشکده با آن محیط، انگشت‌نما شده بود.


زمانی که در حال از دست دادن ایمان هستی، مرتب سعی می‌کنی در مراحل مختلف جایگزین‌هایی برایش پیدا کنی. پیدا کردن این جایگزین‌ها آسان نیست و وقتی چیزی نداشته باشی دچار خلا می‌شوی. من در این روند به‌ندرت دچار خلا شدم. گرچه اکثر این جایگزین‌ها کوتاه مدت بودند، اما باعث شدند پله پله و آرام آرام احساسات و افکارم منسجم شوند. اینها همه از شوکی که ممکن بود به من وارد شود جلوگیری کردند.
پا به پای سر و کله زدن با جوی که برایم وجود داشت و فعالیت شدیدی که انجام می‌دادم (هر کاری که به من سپرده می‌شد با نهایت تلاش و سختکوشی به پایان می‌رساندم) از تعصب‌هایم کاسته شد. گرچه من خیلی متعصب نبودم ولی اصولی وجود داشت که شاید ناشی از بی‌تجربه‌گی‌ام بود. منظورم از بی‌تجربه‌گی این است که گاهی چیزی را واضح فرض می‌کنیم که حتی نزدیک‌اش هم نرفتیم و هیچ چیز از آن نمی‌دانیم. من با نزدیک شدن به آن گروه خیلی از اصول خودم را پوچ و بی‌معنی دیدم. بعد از یکسال تلاش و کاری که شاید هیچ یک از اعضا انجام نمی‌داد، به‌طور رسمی وارد شورای مرکزی شدم. آن‌موقع هنوز چادری بودم. کم‌کم می‌خواستم چادر را کنار بگذارم. بنابراین در دانشکده بی‌چادر بودم و در راه خانه دوباره آن را به سر می‌کردم. آرام آرام خانواده را هم آماده می‌کردم؛ اگرچه برای مقابله با هر نوع مقاومتی آماده بودم. پدر و مادرم به خوبی می‌دانستند که من خودم خواسته بودم که چادر به سر کنم. بنابراین اگر روزی خودم نمی‌خواستم نباید مقاومتی می‌کردند و نکردند.

در این مقطع هنوز عقاید مذهبی‌ام را داشتم. بهتر است بگویم نیمچه عقیده‌ای یا باوری که بیرون کردن‌اش سخت بود و به همین راحتی‌ها نبود. نمی‌توانم بگویم آنچه در دانشگاه می‌خواندم بی‌تاثیر بود (جامعه‌شناسی و فلسفه)، اما نه به اندازه تجربه‌هایی که هر روز پشت سر می‌گذاشتم؛ تجربه‌های روزمره‌ای مانند "دیگری" بودن.

من این "خودی" شدن را با برداشتن چادر به دست نیاوردم. قبل از آن به اندازه کافی خودم را ثابت کرده بودم و از مظان اتهام خشک مذهبی و حتی در بدترین اوقات جاسوس بودن به دور مانده بودم، اما برداشتن چادر جایگاهم را محکم‌تر کرد و من همچنان فعال‌ترین بودم.

همیشه دوست داشتم بدانم از دید دیگران یک فرد چادری چطور تحلیل می شود و وقتی چادر رو کنار می‌گذارد چه تغییری در این تحلیل ها به وجود می‌آید. نظر خود تو چه هست؟

من فقط می‌توانم نظر و تجربه خودم را بگویم. می‌دانی که من در خانواده‌ای مذهبی بزرگ نشدم. با این همه دینداری در خانواده ما محترم بود. از کودکی تصویر من از آدم دیندار فردی بود با چهره‌ای روحانی و شخصیتی معنوی و رفتاری اخلاق‌مند. چیزی شبیه به یک عارف. حتی تا زمان ورود به دانشگاه هم این تصویر در ذهنم بود، اما بزرگ‌تر که شدم خوشبختانه یا بدبختانه این تصویر درهم شکست: دیندارانی دیدم که به راحتی دروغ می‌گویند، رفتار خودپسندانه‌ای دارند و دین‌شان را به دیگران تحمیل می‌کنند. در واقع فهمیدم اسلام عرفانی تصویر اصلی دین نیست و آنچه برای دینداران مهم‌تر است شریعت است.

من در کودکی هیچ زن چادری‌ای در اطرافم ندیده بودم. در دانشگاه بود که برای اولین‌بار با دخترانی چادری رابطه دوستانه‌ای پیدا کردم. راستش در برخورد اول چندان چادری بودن یا نبودن افراد برایم مهم نبود، اما به تدریج دریافتم دختران چادری ـ خصوصا آنها که بیشتر مقید به شریعت هستند ـ محدودیت‌هایی در معاشرت با من دارند. البته این فقط محدود به دخترها نمی‌شد. پسر‌های مذهبی هم همین محدودیت‌ها را داشتند، اما دخترها شاید بیشتر. چادری‌هایی هم دیدم که زیاد مقید به دین نبودند. چادر گذاشتن برای آنها بیشتر یک عادت بود. این برای من کشف جدیدی بود چون قبلاً فکر می‌کردم هرکس چادری است کاملا دیندار است، اما روی‌هم رفته چادر برای من یک علامت است: با زنی که چادری است هر حرفی را نمی‌توان زد و باید مراعات بعضی چیز‌ها را کرد.

برداشتن چادر یا حجاب هم واقعاً هیچوقت چندان برایم مهم نبوده است. نمی‌دانم شاید دیگران تجربه و نظر متفاوتی داشته باشند، اما از منظری کاملا شخصی و خصوصی هیچوقت این مسئله برای من مهم نبوده است. همچنین دخترانی دیده‌ام که ناگهان مذهبی و محجبه شده‌اند. این هم به نظر من موضوعی کاملاً بی‌اهمیت است، ولی می‌دانم که برای اکثریت دینداران ورود و خروج افراد به دین موضوعی مهم و حساس و حتی حیثیتی است. بنابراین فقط از این منظر دخترانی که برای استقلا‌ل‌شان (ونه چادری بودن یا نبودن) می‌جنگند برایم با ارزش و احترام‌برانگیز هستند.

خوب، گفتی که در دانشگاه به تدریج ایمانت کمرنگ شد. این مسئله برایت خلائی به وجود نیاورد؟

الان با مرور خاطرات گذشته شاید بخندم به کارهایی که می‌کردم و به نظرم بچه‌گانه باشند ولی یک نکته ظریف در تغییرات من وجود دارند که همیشه از آنها می‌ترسم: جهش ... جهش بسیار دردآور است.
ایمان در من کمرنگ نشد. به کلی از بین رفت. زمانی که در حال از دست دادن ایمان هستی، مرتب سعی می‌کنی در مراحل مختلف جایگزین‌هایی برایش پیدا کنی. پیدا کردن این جایگزین‌ها آسان نیست و وقتی چیزی نداشته باشی دچار خلا می‌شوی .من در این روند به‌ندرت دچار خلا شدم. گرچه اکثر این جایگزین‌ها کوتاه مدت بودند، اما باعث شدند پله پله و آرام آرام احساسات و افکارم منسجم شوند. اینها همه از شوکی که ممکن بود به من وارد شود جلوگیری کردند.

الان با مرور خاطرات گذشته شاید بخندم به کارهایی که می‌کردم و به نظرم بچه‌گانه باشند ولی یک نکته ظریف در تغییرات من وجود دارند که همیشه از آنها می‌ترسم: جهش ... جهش بسیار دردآور است.

یکی از تجربه‌های جالب من، آشنایی با مسیحیت بود. من مسیحی نبودم و نشدم، اما آشنایی و رفت و آمد چندماهه‌ام با مسلمانان نومسیحی شده یکی از این جایگزین‌ها بود. چندین ماه به‌طور منظم در دعاهای صبحگاهی کلیسا شرکت می‌کردم. چند نکته ظاهری کلیسا را بسیار جذاب می‌کند. محیط آزاد، روابط آزاد و با آنکه مکان دعا و نیایش است همه چیز با شعر و آواز و شادی همراه است. این توصیفی از کلیسا است و نه مسیحیت. ورود به عمق مسیحیت و مقایسه‌اش با اسلام این نتیجه را برای من داشت که عطای هر دو را به لقایشان ببخشم. گرچه به لحاظ معنایی مسیحیت را دوست داشتم؛ به‌خصوص در میان مسلمانان مسیحی شده آنچه بیشتر از مسیحیت می‌بینند یا به آنها معرفی می‌کنند اساس "محبت" در مسیحیت است. از این نظر این دین لطیف‌تر و آرامش‌بخش‌تر است. برای من خاطرات آن دوره روشن است، اما من دین را پیش از این کنار گذاشته بودم و دینداری یعنی همه جوانب زندگی را با آن منطبق کن و هیچ کنجی حتی نیست که از آن در امان باشد. در آن مدت افراد بسیاری را دیدم که به "عقیده"، "دین" و "باور" بسیار محتاج بودند و کلیسا برایشان مامنی مناسب بود. افرادی که اسلام را به هر دلیل کنار گذاشته بودند و یا هرگز آنقدرها هم مسلمانی نکرده بودند ولی مسیحیان خوبی بودند و مسیحیت آغوش گرمی برایشان بود. برای من اما این آغوش موقت بود و خود به خواست خود از آن دور شدم. البته با تجربه‌ای خاص و مفید.

با مقایسه همه این تجربه‌ها، در نهایت من عرفان اسلامی را بیشتر دوست داشتم. در مقایسه با هر دینی و هر جهان‌بینی‌ای. گرچه بعد از همه این تغییرات با عرفان هم نمی‌توانم بلاواسطه برخورد کنم. در واقع سبک زندگی‌ام را از هر نوع عقیده دینی پاک کردم و از این موضوع تا به حال که احساس خلائی نداشتم.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 4 خرداد 1391 07:23 ب.ظ
خواندنی بود ...
سوالی که برام پیش اومده اینه که آیا این روند توی تمام جوامع مذهبی هست یا نه !؟
من خودم تا دوره راهنمایی به مذهب کار نداشتم و در واقع توی دوره ی راهنمایی به واسطه ی مذهبی بودن یک دوست و تاثیر اون شخص به مذهب گرایش پیدا کردم و به جرات میتونم بگم که سال دوم راهنمایی، من هیچکدوم از نمازهام قضا نشد !! و حتی سوره های پایانی قرآن رو به همراه معنی حفظ بودم و در سوم راهنمایی حتی بقره رو هم حفظ کرده بودم .
ولی با ورود به دبیرستان همه ی این اعتقادات آروم آروم محو شدن ... و بعد از دوران دبیرستان و شاید هم در همون سالهای پایانی به خلاء ی کامل رسیدم .. به پوچی محض ! و درست در همون ایام بود که کتابهای هدایت رو شروع کردم به خوندن و ... خلاصه این روند رو یکم بالا پایین من هم داشتم و توی اطرافیانم هم تقریبا همین روند رو دیدم و تا الان فکر میکردم که کاملا طبیعیه و مسیریه که هر انسانی که به دنبال کماله اون رو طی میکنه !!
ولی الان سوالم اینه که آیا فقط توی جوامع مذهبی و یا بهتر بگم تو جامعه ای مثل جامعه ی ما این روند و این مراحل بوجود میاد !!؟
وحید حلاجنمی دونم واقعا؛ اما تجربه نشون داده توی جوامعی که قدرت مسلط دینی وجود داره به مرور واکنش هایی نسبت به دین رسمی به وجود اومده مخصوصا وقتی که دولت مستقر دینی فاسد و یا ناکارآمد بوده
یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 02:09 ب.ظ
سلام خیلی حرف دارم راجع به مطلبتون اما به خاطر رعایت اختصار به چند مورد بیشتر اشاره نمی کنم... اولا این مصاحبه که اساسا مشخص نبود با چه هدفی و برای پاسخ به چه فرضیه ای صورت گرفته با قلمی سرشار از سوگیری فقط به دنبال جهت دادن به ذهن خواننده در مسیر دلخواه خودش بود. دوما) من نمی فهمم چه ربطی هست بین تعریف یک شخص از خدا با نوع حکومت در جامعه اون فرد ... یعنی حکومت تعیین میکنه که من چه قرائتی از دینم وخدام داشته باشم؟ سوما) حالا به فرض که حکومت خواست دیدگاه خودش رو تحمیل کنه یعنی افراد اینقدر بی اختیار وسست اراده اند... جالب اینکه حتی خود این مصاحبه هم آزادی کامل شخص رو در انتخاب دینش وحتی نوع پوشش نشون میده .چهارما) من متوجه نشدم سرانجام چه نتیجه ای قرار هست از این مصاحبه بگیریم اینکه دین خوب است بد است؟مسئله دین داری وابسته به نوع حکومت است ؟ حکومت مسبب بی دینی افراد است ....؟؟؟
وحید حلاجسلام و خوش آمد
اول) فرض می گیریم که این مطلب کاملا سوگیرانه و جهت مند باشه و کاملا هم قصد داشته باشه که مردم رو از دین برگردونه ، خب به هرحال سخنیه که گفته شده و اگر شما یا من و یا هرکس دیگه ای به اون انتقاد داره می تونه این کار رو انجام بده؛ نقش من هم در این مطلب این بود که مطلب رو بدون هیچ تغییری توی وبلاگ گذاشتم و هدفم هم از این کار این بود که بدونم کسانی که این وبلاگ رو می خونند چه برداشتی از این مطلب دارند تا پیش خودم بتونم به یک جمع بندی برسم؛ همین... این منظور من از گذاشتن این مطلب بود و در مورد دیگران هم اطلاع ندارم دوم) من منظور شما رو نفهمیدم اصلا؛ توی جواب دوستان دیگه هم گفتم که اینجا صحبت از ربط منطقی نیست بلکه بحث روانشناختیه برای نمونه این نوع تاثیرهای روانشناختی توصیه می کنم کتاب " دین و نگرش نوین" نوشته والتر استیس رو مطالعه بفرمائید سوم) جواب این بخش هم مثل بخش دومه چهارم) خب میشه بحث کرد که آیا دین خوب هست یا نه؟ آیا دین داری وابسته به حکومت هست یا نه؟ حکومت مسبب بی دینی افراد هست یا نه؟ به نظر من نوع دین مردم کاملا می تونه از نوع دینداری حاکمان و حکومت تاثیر بپذیره؛ نمونه تاریخیش اسلام اوردن بزرگان اوس و خزرج و نمونه دم دستی ترش همین سی سال پس از انقلاب اسلامی
چهارشنبه 30 فروردین 1391 05:06 ب.ظ
سلام وحیدحلاج گل؛
مطلبت مثل همیشه پر بار بود، تبریک می گم؛
راست میگی واقعن، ما از خداخیلی وقتها تصویر شکنجه و جهنم و عذاب داریم در صورتیکه خیلی جاها خدا خودش از مهربانی هاش برای ما گفته ..
وحید حلاجسلام سید جان
نظرت لطفته؛ من هم امیدوارم که در تلقی دینداران از خداوند وجه رحمانیت خداوند غلبه داشته باشه
سه شنبه 29 فروردین 1391 07:18 ق.ظ
سلام
به نظر بنده حقیر بعضیها دین را محدودیت می دانند و بعضیها فکر می کنند که دین اختصاص به یک قشر خاصی داره و البته بعد از انقلاب اسلامی مان این روحیه در خیلی ها قوت گرفت و این افراد در وهله اول باید این ذهنیت را از ذهنشان خارج کنند و مثل قبل از انقلاب همه باید دینداری را حق قانونی خود بدانند و دین را مضاف قرار ندهند و هر عقیده و رفتار دین داران را به پای دین ننویسند.
راستی آقا وحید از شما انتظار نداشتم بحثمونو نصف کاره رها کنی و از شما می خوام نظرتون رو در مورد نظریه فلاسفه اسلامی در باره نیاز به دین بیان کنید.
یا علی
وحید حلاجسلام آقای صادقی عزیز
البته حق با شماست اما به نظرم انسان ها تنها ماشین های منطقی نیستند؛ از لحاظ منطقی حرف شما درست است اما ظاهرا از لحاظ روانشناختی رفتار دینداران در تلقی دیگران از دین تاثیر می گذارد گرچه توجیه منطقی نداشته باشد. در باره بحث هم انشالله ادامه پیدا می کنه موفق باشید
دوشنبه 28 فروردین 1391 10:14 ق.ظ
سلام وحید کارت خیلی قشنگ بود سوالهای دقیقی بودم
بروزم
وحید حلاجسلام اقا رضا ممنون از لطفت، خدمت می رسم
یکشنبه 27 فروردین 1391 12:37 ق.ظ
سلام
منظورم اینه كه جامعه وقتی به سمت از دست دادن باورهاش پیش میره و اون باورها سالها كاركرد حفظ و انسجام جامعه رو به عهده داشته اند و چیز دیگری هم به عنوان جایگزین بهتری برای اونها نداره یعنی داره به سمت بیهودگی میره.همون اتفاقی كه به خوبی در جامعه ی ما قابل لمسه.بیهودگی، شدیدا نگران كننده است.
و منظورم از قسمت آخر هم این بود كه با اینكه اولش توضیح دادید كه نظر منسجمی ندارید و از نوشتن تفسیر خودتون از موضوع امتناع كردید من به عنوان مخاطب حین مطالعه ی این مصاحبه حس كردم خود شما احتمالا با اتفاقاتی كه برای این آدم پیش اومده ارتباط گرفتید و یا شاید به ذهنم رسید با انتشار این مصاحبه قصد دارید گوشه هایی از احوالات این فرد رو به خواننده القا كنید.البته اگر اشتباه می كنم عذر من را بپذیرید فقط احساسم را گفتم.
وحید حلاجسلام
خب فرض شما در مورد اول متینه اما در صورتی قابل قبوله که ما برای حفظ انسجام جامعه ارزش قائل باشیم، البته من در این زمینه تقریبا با شما هم رایم در مورد این که من چرا این مطلب رو گذاشتم البته که من با این متن ارتباط برقرار کردم و قسمت هایی از اون هم دغدغه شخصی من بوده اما خب به نظرم نظر منسجم نداشتن متفاوت هست با این که من با متن ارتباط برقرار کرده باشم. کاملا ممکنه که من با متن ارتباط برقرار کرده باشم - که در مورد این متن اینطور بود- و درباره اون نظر منسجمی نداشته باشم - که باز هم در مورد این متن اینطور بود- اما این که من با انتشار این متن قصد القا داشتم ، به نظرم لفظ "القا" بار معنایی مناسبی نداره من البته با نوشتن این متن قصد رساندن یک پیام رو داشتم و اصلا تمام نوشته های من در این وبلاگ این خاصیت رو دارند و گمون نمی کنم که چیز عجیبی باشه کما این که شما و دیگران هم با نوشتن هر کدوم از مطالبتون/ مطالبشون قصد رسوندن یک پیام رو دارید/دارند اما من لفظ "القا" رو به علت بار معنایی منفی که داره مناسب نمی دونم
شنبه 26 فروردین 1391 04:05 ب.ظ
سلام
بلند می نویسی وحید جان
با شاه بیت غزلهای سرگذشت
نگاهی به حوادث پس از انتخابات
به سرگذشتیم بیا
www.sargozashtim.blogfa.com
نوشته ات را هم به زودی خواهم خواند
وحید حلاجسلام؛ این مطلب یکم طولانی بود، خدمت می رسم
جمعه 25 فروردین 1391 11:41 ب.ظ
سلام
مصاحبه رو خوندم و همه ی كامنتها رو-وقتی اكثر افرادی كه این مصاحبه رو مطالعه كرده اند در بیشتر یا قسمتهایی از اون احساس همذات پنداری دارند به نظرم میشه نتیجه گرفت قشری از جامعه داره زوال دینی پیدا میكنه-البته در سنین خاصی شك یا بی توجهی به دین طبیعیه ولی اینكه این موضوع در بزرگسالی به شكل گسستن از دین و یا تمایل به ادیان دیگه ادامه پیدا كنه واقعا برای آینده جامعه نگران كننده میشه و دیگه اینكه نمیتونم تصور كنم خود شما بدون ارتباط گرفتن با این مصاحبه اونو توی وبلاگتون قرار بدید-
وحید حلاجسلام
خب به نظر من هم این گسست در قسمت هایی از جامعه و به خصوص قشر دانشگاهی اتفاق افتاده ، ولی خب توی نظر شما دو تا نکته برام مبهم بود: اول این که به چه دلیل این گسست ، برای اینده جامعه نگران کننده است؟ و دوم این که من منظورتون رو از جمله آخر متوجه نشدم که گفتید: "نمیتونم تصور كنم خود شما بدون ارتباط گرفتن با این مصاحبه اونو توی وبلاگتون قرار بدید"
جمعه 25 فروردین 1391 09:07 ق.ظ
خوندمش وحید.....
میدونی پاراگراف اول رو که میخونی دوست داری تا آخرش بری.....
خیلی جاها حرف منو زده بود...مثلا اونجاش که گفت خانوادم مدام تکرار میکردن نمازتو خوندی یا نه....البته مادر من اینطوری بود.....مدام تکرار و پرسش میکرد...منم لج میکردم...یه بار رفتم توی اتاقو گفتم منننن نمیخونمممممممممممممم.....چادر سرم انداختمو نشستم.....همین.
مدرسه و دانشگاه خیلی تاثیر داره...هرچی سفت بگیری در هر موردی انسان فراری تر میشه......
اسلام برای این دختر خشن جلوه داده شده بوده.....یه جورایی ترسناک و خدا هم وحشتناک....
در حالی که به نظر من اگه به بنده خدا محبت داشته باشی به خدا محبت داری و شرط دوست داشتن خدا دوست داشتن بنده هاست......
منم روی این کلسیا خیلی زوم کردم...آروم.....آرامش تووش هست......
یکی یه گوشه هم ریه کنه کسی کاریش نداره......
یه مدتی جایی درس میخوندم که ارمنی تووش زیاد بود.....در یکی از مدارس نظام آباد تهران......
کلیساشونم رفتم......اونم ابهت خودشو داشت...خدا اونجا بویی دیگه داشت.....
حرف چادرم وسط اومد...اونیکه به مرور چادر رو برداشته در صورتی که با اختیار خودش چادر رو گذاشته.....
خود من به شخصه به حجاب دل بیشتر اعتقاد دارم وحید.
در زمان پیامبر بی حجاب هم بیرون دیده میشده....ولی محمد سرشو مینداخته زمین..نگاه نمیکرده....نه بخاطر تس از خدا بخاطر علاقه به خدا.....این دو خیلی فرق داره......
الان همه بخاطر ترس از خدا نماز میخونن...حجاب دارن.....از خدا غول وحشتناک ساختن!
خدا کمال محبته...خدا کمال مهره....خدا کمال زیبایست.....
ممنون.
وحید حلاجممنون، تو هم تجربه های جالبی داشتیا
پنجشنبه 24 فروردین 1391 06:54 ق.ظ
سلام
جلب بود و ادم رو به تفکر وادار میکرد
وحید حلاجسلام ممنون از حضورتون
سه شنبه 22 فروردین 1391 07:16 ب.ظ
جالب بود انتخاب به جایی بود حکایت سرگشتگی دراماتیک یک نسل...این مسیر برای خیلی ها همین گونه بوده البته با تفاوت های جزیی خود من هم همین طور .به هیچ دینی گرایش خاصی ندارم واصلن دینداری ذهنمو مشغول نمی کنه اما تلاشم اینه که به اخلاق پایبند باشم واخلاق برای من از هر واژه ای مقدس تر
وحید حلاجچیزی که توی نظرات دوستان برای من جالب اومد این بود که اکثرا همچین تجربه ای رو از سر گذروندن؛ در ضمن خوشحالم از این که اینقدر به اخلاق اهمیت می دین
سه شنبه 22 فروردین 1391 08:26 ق.ظ
سلام وحید حلاج؛
وب رو با موضوع «چرا با وجود این همه فشار در كشور ، صدای مردم درنمیاد؟!» به روز كردم،،
دوشنبه 21 فروردین 1391 03:22 ب.ظ
وحید در جوابی که برای یکی از نظر دهنده ها نوشتی گفتی:
"اکثر دینداران اگر موارد نامعقولی در دین خودشون ببینند بیشتر سعی در اصلاح اون دین دارند تا تغییر یا رد اون؛ و البته از نظر من این رفتار دینداران نه تنها ناشایست نیست بلکه در بسیاری از موارد بهترین راه ممکنه"
من با این بخش حرفت مشکل دارم.بعدا حضوری با هم بحث میکنیم شاید مشکل من رفع بشه
وحید حلاجدر خدمتم
یکشنبه 20 فروردین 1391 02:13 ب.ظ
سلام
چیزی که از این گزارش به ذهنم رسید این بود که یاسمن فردیه که به شدت تحت تاثیر جو محیط اطرافشه و خب چون جو اوایل انقلاب دینی_مذهبی بوده،یاسمن هم متاثر از آن بوده.اما نکته دیگه انتظارات دیگران هست.وقتیکه پدر و مادرش به خاطر ظاهرش تشویقش میکنن و یا وقتیکه اقوام قرتی اون رو حزب الهی و خشکه مذهب می نامند، خوشحال میشه و تو راهش ثابت قدمتر.چرا؟ چونکه بازخورد اطرافیان نشان دهندۀ اینه که یاسمن دختر متدینی است حالا چه این بازخوردها مثبت باشن یا منفی!
اما اتفاق جالبتر تو مدرسه مذهبی رخ می ده. وقتیکه برچسب ضد روحانیت بهش میزنن یا وقتیکه به خاطر کتاب شریعتی و ...دیگه به عنوان دختری کاملا متدین بهش نگاه نمیشه. اینجاست که اعتراف میکنه مذهب و دینداریش لطمه میخوره.
اما دانشگاه با همۀ محیط هایی که تا حالا توش بوده فرق میکنه.تو دانشگاه همه طیف عقاید وجود داره و انتظارات کمتره.یاسمن هم تو همچین محیطیه که کم کم راهش رو انتخاب میکنه و از مظان اتهام خشکه مذهبی که شاید روزگاری به آن می بالید،رها میشه!
اما چیزی که در آخر میخام بگم اینه که به نظر من حاکمیت دینی در این مورد خاص خیلی نقش منفی ای نداشته و تا حدودی تو نظرات بعضی از دوستان مظلوم واقع شده!!!
امیدوارم مدیریت وبلاگ من رو بخاطر طولانی شدن نظراتم ببخشن!
وحید حلاجسلام ممنونم از این که خوندین و نظر گذاشتین... درباره نظر شما یک نکته به ذهنم می رسه و اون هم این که یکی از عوامل تاثیر محیطی بر روی رفتار ایشون، همین حکومت دینی و تجلیات اون توی جامعه بوده خب وقتی حکومت دینی ( اون هم به اون شکلی که توی ایران اجرا می شه) وجود داشته باشه سعی می کنه که ارزش های خودش رو توی جامعه پخش کنه و محیط رو متاثر از خودش کنه ... در ضمن مدیریت وبلاگ از شما به خاطر طولانی شدن نظراتتون متشکرند (:
یکشنبه 20 فروردین 1391 12:53 ب.ظ
یا ابولفضلـــــــــــــــــــــــــــــــــــ چه پست طولانیییییییییییی
من چجوری کلشو بخونم اخه وحید
وحید حلاجیا ابوالفضل غلطه؛ شکل صحیحش " یا اباالفضل" هست خوندنشم کاری نداره که؛ حدود ده دقیقه طول می کشه
شنبه 19 فروردین 1391 11:20 ب.ظ
سلام آقا وحید سرگذشت ایشون حالمو دگرگون کرد.من سال آخر دبیرستانم و به دلایلی منم امسال تو یه مدرسه مذهبی هستم مدرسه ای که گاهی اوقات از طرز تفکراشون دوست دارم سرمو بکوبم به دیوار!اولاش احساس میکردم کم کم داره برا دینم یه اتفاقایی میفته ولی خیلی دارم سعی میکنم جلوی اتفاقای بدو بگیرم.فقط امیدوارم زودتر از این جو خفن راحت شم تا بتونم خودمو پیدا کنم.
وحید حلاجمن خودم با محیط های اینچنینی که برخی از مدارس صرفا فعالیت مذهبی می کنند و یا غالب فعالیتهاشون مذهبیه مخالفم، تا جایی که فهمیدم این کار اتفاقا نتیجه عکس می ده و بیشتر دافعه داره تا جاذبه من هم امیدوارم زودتر از این جو خفن راحت شین
شنبه 19 فروردین 1391 06:13 ب.ظ
بالاخره وقت کردم و خوندمش.فکر میکنم برای خیلی ها حس آشناییه.تقریبا خیلی از جوونای نسل ما مشابهش رو تجربه کردن و به نظرم نشون میده که دین ارثی پایداری نداره.دین محیطی ارزشی نداره.خود فرد باید برسه به اصلی که بهش پایبند هست.
وحید حلاجهمینطوره که می گی اما با این همه به نظر من دینداری دین داران به طور کلی ( حتا عالم ترین دینداران) به شدت از محیطشون و از دین پدرانشون متاثره مگر به جز استثناهایی؛ اکثر دینداران اگر موارد نامعقولی در دین خودشون ببینند بیشتر سعی در اصلاح اون دین دارند تا تغییر یا رد اون؛ و البته از نظر من این رفتار دینداران نه تنها ناشایست نیست بلکه در بسیاری از موارد بهترین راه ممکنه
شنبه 19 فروردین 1391 06:09 ب.ظ
متاسفانه بچه های دهه 50و60 این تجربه رو کم وبیش داشته اند یکی ش خود من بعضی جاهای نوشته حس میکردم این خود من هستم که نوشته خودمو میخونم.بگویم متاسفانه یا خوشبختانه نمیدونم.اما اکنون خلائی حس نمیکنم خدایی باشد یا نباشد قیامتی باشد یا نباشد من روش اخلاقمندانه خودم را دارم ومطمئنم اگر هم خدائی باشد با این چیزی که تا الان به ما گفته اند فرق دارد وحتما موجود منصف وبزرگی ست ورفتارش ستایش برانگیز است ونه ابلهانه وخود خواهانهموجودی با اون همه عظمت احتمالی برتر وبی نیازتر ازین حرفهای حقارت امیزیست که ما در کاغذ پاره هاخوانده ایم .پس جای نگرانی نیست یک بار یک ماتریالیست به من گفت: حال که برای خود خدائی ساخته اید لااقل خدای بزرگی بسازید نه خدایی با این همه ضعف وحقارت. حرفش خیلی بدلم نشست .
شنبه 19 فروردین 1391 01:14 ب.ظ
سلام دوست عزیز
ممنون خوبم. من سعی میكنم همیشه حضور داشته باشم تا دلت تنگ نشه
و البته دل خودم
0
-متن رو دوبار یا سه بار خوندم.7 هشت نكته یادداشت كردم كه فعلن تو دسترسم نیست كه بفرستم.اما چندتا كه الان یادم میاد و بنظرم جای تامل داره رو میگم.شاید بعدن مفصل تر
1-فرد میگه كه مطالعه و تحصیلی در حول فلسفه و جامعه شناسی دارد-و با توجه به این داشته فرد انتظار دلیل داشتن در ادعا ها انتظار بی جایی نیست!؟
2-آنطور كه توضیح داده ،دیندار شدن و ترك دینش متاثر از محیط است.
3-"چه برسد که زیر ابرویی مثلاً برداشته باشی یا کتاب شریعتی در کیف‌ات باشد. احمد شاملو که کفر است و احکام سنگین دارد"این جمله میتواند محل توجه باشد ..ایشان اگر التفاتی هم به دین داشته كه داشته ..بیشتر از دنبال حقیقت دین بودن بدنبال جنبه های روشنفكرانه اش بوده(البته در این سن چنین انگیزه ای مورد ملامت نیست)ولی اینها ظاهرن سبب نشده كه توجه به دین سبب توجه خاص شود..و مثلن بقول جناب فراهانی متدینین را با دین خلط نكند-حال اگر منظور نقد خود دین است(كه از سروته این مصاحبه چنین دریافت نكردم!) دلیلی ارائن نشده
00اما اینها نكاتی بود كه برای این شخص میتوان درخاطر داشت.اما یك نكته كه قابل تامل و محل بسط وبحث دارد و گمانم مراد شما این نكته باشد-تاثیر جامعه(نه حكومت) در دیندار شدن فرد یا گریز فرد در دین باشد(كه نظر جواد در محلی دیگر قابل بررسی است.و نه اینجا)
1-در جامعه بسته(توسط هرفكر خاصی) ریا زیاد میشود!
2-ریا خود به تنهایی میتواند سبب عدم نیاز به درك عمیق "موضوع" شود
3-در همه جوامع هست ولی باز در جوامع بسته بیشتر.كه جامعه با زدن برچسب ها و شخصیت دادن ها آزادی فكر كردن و جرات سئوالات رو از آدم میگیرد-كه در مورد این خانم..به خاطر چادر داشتن.قاری و حافظ قرآن بودن..جبری برای سئوال نكردن.برای بروز ندادن احساسات ووو ایجاد شده و به این طریق قانع نشده و سرانجام نوعی طغیان بر علیه گذشته میشود
-شرمنده اگر زشت نوشتم.چون وقت منسجم نوشتن رو نداشتم.ببخشید
وحید حلاجسلام آقا مجید و مرسی از حضورت
راستش من درباره این مصاحبه فبکر کردم به نظرم می رسه برداشت هایی که درباره نوع تلقی اش از خداوند که به صورتی موجودی مهیب ووو بیان می کنه ناشی از نگاه امروزشه و ناشی از نگاه دوران کودکیش یعنی با توجه به مطالبی که بعد ها خونده و ماجراهایی که براش پیش امده این تلقی براش به وجود اومده که در دوران کودکی هم خدا رو اینطور می دیده نکته دیگه این که خوب یا بد رفتار کردن مومنان از لحاظ منطقی هیچ گاه دلیل بر خوب بودن یا بد بودن و یا درست بودن یا نادرست بودن اصل دین نیست اما به هر حال از لحاظ روانی تاثیر سنگینی می گذاره و متاسفانه عملکرد نامناسب حاکمیت دینی یکی از علل بروز این مسائل شده
شنبه 19 فروردین 1391 08:34 ق.ظ
سلام فکر کنم"این درد مشترک" را برخی بچه های دهه ی پنجاه وشصت تجربه کرده اند تجربه ی دردناک اما شیرینی ست تمام راه های یاسمن را من هم رفته ام وحقیقتا اکنون هیچ احساس خلا نمیکنم .قیامتی باشد یا نباشد خدایی باشد یا نباشد من کاردرست واخلاقی را انجام میدهم واز هیچ نماز وعبادتی به اندازه ی اخلاقمند بودن لذت نمیبرم واین همان چیزیست که خلا ایمان پوشالی گذشته ام را به خوبی ودرستی پر کرده است.بقول گاندی عزیز:من مسلمانم من یهودیم من مسیحی ام ....
وحید حلاجسلام ... والتر ترنس استیس فیلسوف معروف انگلیسی توی یکی از مقاله هاش درباره معنا دار بودن زندگی و اخلاقی رفتار کردن در دنیای مدرن و کنونی می گه که تنها برخی از نخبه ها می تونن بدون داشتن معنایی بیرونی در زندگی همچنان اخلاقی رفتار کنند و عامه مردم از این کار عاجزند( عین جمله اش یادم نیست ولی به همین مضمون بود حالا با یکم پس و پیش) خوشحالم که شما می تونید بدون این که خدا یا قیامت یا ... باشند یا نباشند، اخلاقی رفتار کنید
جمعه 18 فروردین 1391 11:48 ب.ظ
سلام وحید
مصاحبه رو که میخوندم در بسیاری از موارد انگار داشتم زندگینامه خودم رو میخوندم.
من هنوز ایمانم رو از دست ندادم اما ذهنم شدیدا مشوشه.زمانی مطمئن بودم که ایراد از مسلمونی مسلموناست و تفاسیر غلط اما الان به این گمان رسیدم که ایراد از اصل دینه و بعضی حرفا در واقع چیزی جز توجیه و ماله کشی نیست!
دوست ندارم ایمانم رو از دست بدم اما شاید روزی این اتفاق بیفته!
وحید حلاجسلام جواد... فکر کنم که می تونم گفته هات رو درک کنم اما بدبختی اینجاست که ظاهرا بی ایمان بودن هم درد و رنج هایی مربوط ه خودش رو داره
جمعه 18 فروردین 1391 07:35 ب.ظ
سلام
مصاحبه جالبی بود
به نظرم در این مصاحبه با ید به یك نكته توجه كرد
اینكه دین در سه ساحت مطرح می شود
1)متن دینی
2)تفسیر علما از متن دینی
3)عملكرد دینداران
نكته ای كه مهم است این است كه خلط این ساحات یك اشتباه است در واقع ما منطقا اجازه نداریم كه اشتباهات در دین 3 را به پای دین 1 بگذاریم
نكته دیگر اینكه باید دید ایمان چیست
اگر ایمان دینی تعلق به دین 1 است تخریب و از بین رفتن سایر ساحت ها نباید به متعلق ایمان دینی ما ضربه ای بزند
وحید حلاجسلام ممنون از نظرت؛ از لحاظ منطقی حق با شماست ولی این تاثیرات ظاهرا تاثیرات روانشناختیه تا تاثیرات منطقی و استدلالی
جمعه 18 فروردین 1391 12:21 ق.ظ
سلام
تجربه دینی امثالی مانند خانم یاسمن برای هم سن ها و هم نسلان ایشان تجربه نا آشنایی نیست. می توانم به جرات بگویم تمامی تجارب ایشان را به شخصه گذرانده و درک کرده ام. تنها چیزی که می توانم در تحلیل واکنش دینداران- تاکید می کنم دینداران- به حاکمیت دینی بگویم آنست که با خلط شدن یک امر مقدس با حکومت و نپذیرفتن یک جامعه سکولار انتظاری جز این نیست که امر مقدس به نامقدس تبدیل شود و دینداران رفته رفته مفهوم جدیدی از دین و دینداری ارائه کنند!!
وحید حلاجسلام؛ ممنون از نظرت؛ جالب بود اتفاقا سعید حجاریان کتابی داره به اسم " از شاهد قدسی تا شاهد بازاری" که به همین روند عرفی کردن امر مقدس می پردازه و مسائل پیرامونش رو بررسی می کنه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.